ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
Happy ending ridiculous films
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دو روز تمام است که در حال دیدن فیلم کازابلانکا هستم.البته روزهای من با روزهای شما کمی فرق دارد ولی ایندفعه منظورم دقیقا دو روز زمینی شما هست که معادل 10 روز فضایی خودم می شود.  کازابلانکا از آن فیلم هایی نیست که از اول بدانی آخرش چه می شود. هر دفعه بین مردانگی بوگارت و زیبایی بی مثال برگمن گیر می کنم ، هر دفعه روی سکانس آخر استپ می کنم و آن لبخند درون کلاه زیبای احتمالا شیری رنگ مرا مدهوش خودش می کند .  اینقدر این صحنه را دیدم که حفظ شده ام. در این سکوت ، افراط و تفریط به هم نزدیک می شوند مردانگی و زنانگی دیگر جدال نمی کنند من مانده ام و ستاره ها و قرص های جویدنی و شمایی که نمی دانم اصلا حرفهایم را می شنوید یا نه .  آنقدر به آن لبخند نگاه می کنم تا در وجودم رخنه کند تا اگر روزی کلاهی آنچنانی پیدا کردم بتوانم آن لبخند را تجربه کنم. پیچ نامعلوم هنوز لق می زند. مخصوصا سر لبخند که می شود بیشتر صدایش بلند می شود. پیچ هم می فهمد. من فهمیدم که پیچ هم می فهمد. در این دنیای غوطه وری و وارونگی هر چیزی می تواند چیز دیگر باشد. اینجا اینقدر وقت دارم که می توانم همه چیز را در خیال عوض کنم و دیگر نگران کمبود تعداد لباسهای زیرم نباشم. دوستی یکروز گفت خیانت ژنتیک است بعد مثالی آورد از موشهایی که به خاطر داشتن یا شاید هم نداشتن ژنی خیانت می کردند. به آن دوست فکر می کنم. به مکالمه ژنتیک مابانه تاثر یا تاثیر برانگیز و بعد به لبخند با آن کلاه احتمالا توت فرنگی رنگ عاریه از خورشید پنج ساعت یکبار خیره می شوم. آن لبخند بویی از وجود یا عدم وجود آن سلسله ژن ها ندارد آن لبخند حاکی از انتخاب است . از آن انتخاب هایی که پی در پی هستند و دست آخر داد آدم را در می آورند از آن انتخاب های سرشار در داستان های خدابیامرز، از آن انتخاب هایی که بعضی اوقات دلت می خواهد حداقل یکبار درست و حسابی تجربه اش کنی ، از آن انتخاب هایی که دلت می خواهد در ویترین دیگران باشد تا بتوانی انگشتت را خوب نشانه روی . اگر اسمش را شجاعت بگذارم تمام آن چیزی که یک عمر برای خودمان ساخته ایم نابود خواهد شد. هیچ اسمی نمی توان پیدا کرد. چرا نظریه ژن های سرکش را نپذیرم و کلاه و لبخند را برای کلوز آپ یکتای کارگردان باقی نگذارم ؟!