ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
دلم خنده می خواهد یا این روزها همه غمگینند
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۸ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دوستی می گفت به عمد ما را غمگین بار آورده اند .

تکه های بی مزه لوبیا سبز را زیر دندانم تکه تکه می کنم و به صورت خوشایند و شاد خواهرم نگاه می کنم و می گویم :

- چرا اینجا همه شادن ؟

- چیه می خوای غمگین باشن زار بزنن ؟

ساکت می شوم  و به سالادش ناخنک می زنم . راستش نمی دانم انگار آن دوست راست می گفت. انگار نسل ما همیشه با یک احساس گناه بزرگ شد. احساس گناه در مقابل خنگی پینوکیو ، در مقابل زجرهای پرین یا ندامت های بچه های کوه آلپ . نسل ما با پرفسور بالتزار بزرگ شد وقتی آن یکی کانال از میان همان دو کانال داشت رشادت جنگی نشان می داد. نسل ما نسل دی جی مون و گیم نبود.

- چته چرا نمی خوری ؟

- میل ندارم ، سرم درد می کنه .

- می دونی مشکل شماها چیه ؟

نگاهی به صورتش می اندازم . چرا من را" شماها" خطاب می کند. مگر نه اینکه وقتی خودش را کثیف می کرد من تمام حروف الفبا را از بر بودم . چرا این نسل ، نسل مارا به رسمیت نمی شناسد ؟ چرا او ، من را به رسمیت نمی شناسد ؟

- نه نمی دونم . تو می دونی بگو

- مشکل شماها اینه که همچی رو سخت می گیرید. همش دنبال بهترین هستید .

- برای اینکه زندگی در بهترین زندگی کردن خلاصه شده.

- خب نه دیگه. از بس استرس داشتید و دارید همیشه احساس می کنید یک چیزی باید درست بشه .

- مثل یه جور معجزه نه ؟!

- دقیقا مثل یه جور معجزه .

چنگال را با حرص بیشتری در سیب زمینی فرو می کنم. ما همیشه با احساس گناه بزرگ شدیم. با عدم وجود اعتماد به نفس ، با ترس ، ترس از موشک ، ترس از تاریکی ، ترس از مشق های ننوشته ، ترس از اینکه مبادا خدایی نکرده ناخن هایمان را لاک بزنیم ، ترس ترجیح روسری به مقنعه . راست می گوید ما با ترس بزرگ شدیم و تمام طول زندگیمان دنبال بهترین هستیم .

-می دونی فرق من و تو چیه ؟

با کنجکاوی نگاهی به من می اندازد . به چشمانش زل می زنم

- تو در هجده سالگی در حال خوش گذرانی هستی و من در هجده سالگی مثل سگ کار می کردم .