ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
رنگ
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دیگر ناخن هایت را برایم رنگی نکن . دلم بیش از اینها گرفته است . از همان لحظه که گفتی در حال رفتنی ، از همان لحظه . نه! نمی توانم بپذیرم  قرار بود من هلیا تو باشم و نه تو هلیای من و من سراپا حسرت تو ! حال تو در ناکجا آباد ذهنم گم شده ای و چراغی نیست تا بیابمت. مدام از این خاطره به دیگری می روی ، رد پایت را دنبال می کنم و دیر می رسم ، دیر می رسم ، مثل همیشه که دیر رسیدم و همه چیز ، همه چیز حتی دستان تو نیز از من جلو زدند! می دانی خودم را نیز گم کرده ام . در جستجوی تو ، هر بار بخشی از من در خاطره ای جای ماند ، دیگر چیزی از من نمانده است لیکن خاطره های تو تناسخ وار ادامه دارند از شهد شیرین به کابوس ، از کابوس به رخوت هم آغوشی  ، از هم آغوشی به خلسه تفکر در میان دود سیگار. دیگر ناخن هایت را برایم رنگی نکن ، حتی رنگ هم برایم خاطره است ، تمام کلمات برایم خاطره اند ، عطر تنت خاطره است و من در حال نیست شدنم از پی تو.