ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
وقتی پل ها هم تمام می شوند ...
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

 به هفته پیش رو فکر می کنم ، به تمام کارهای ناتمام . کارها را مرور می کنم . همه چیز فشرده است مثل کپسول ، دیگر حتی نمی شود نیم ساعت برای گذراندن با یک دوست پیدا کرد . دوستان دلگیر می شوند ، من هم دلگیر شده ام. در هفته پیش چند دوست را از دست دادم ؟ از چند نفر دلخور شدم ، چند نفر هم صحبت پیدا کردم ؟ چقدر برای خودم ارزش افزوده ایجاد کردم؟

آقا جلوی من نپیچید خواهش می کنم . من نمی توانم تحمل کنم. شما که جلوی من قرار می گیرید سرعتتان را کم می کنید ، کم می کنید هی ترمز می کنید هی این چراغ های قرمزتان در چشم من دو دو می کنند. انگار که عجله ای ندارید اما من عجله دارم . من مثل شما وقت ندارم و نداشتم . مثل شما که جلوی من می پیچید یا آن آقایی که درون تاکسی لبخند می زند یا آن یکی آقایی که پریروز به من زل زده بود. من مثل شماها نیستم . من دلم برای یک سیخ جگر تنگ می شود ، برای یک گاز بستنی آن هم در هوای سرد ، برای دعوت یک قهوه ، یک پیاده روی نه چندان طولانی ، من دلم برای دیوانه بازی تنگ می شود ، برای آرزوهای کوچک ، نه چندان بزرگ ، من دلم برای یک کار نو ، یک طعم نو ، یک دست نو تنگ می شود. من مثل شماها صفر و یک نشده ام. من از قرار کنسل شده دلگیر می شوم. از قول شکسته شده ، از حرف از یاد رفته ، از تولدهای خالی و در تنهایی من دلم برای آینده نامعلوم تنگ می شود ، حتی برای پل های تمام شده . آقا جلوی من نپیچید.

هر شب ساعت ده دلم برای گمشده ای تنگ می شود. اگر در خیابان ببینمش و حرف بزند از صدایش می شناسمش . تنها کسی که ایمان راسخ داشت ، دوام آورد و شک نکرد همان مرد میانسال همسایه بود که فقط در تاریکی به صدای محکمش گوش می دادم .او مثل من شک نکرد ، اشک نریخت ، فرار بزرگ ترتیب نداد. آقا من هر شب راس ساعت ده دلم تنها برای شما تنگ می شود وقتی دست مرد دیگری را در دست دارم.