ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
Extreme change
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- شما تازه واردین ؟

- تازه وارد ؟!

- آره . منظورم ...منظورم از این آدماییه که تازه از راه می رسن و همه چیز براشون جالبه .

- اوه ، خب .... راستش در مقابل خانمی به زیبایی شما نمی شه دروغ گفت. بله من تازه واردم ولی باید بگم که اینقدری هم که شما می گین همه چیز برام خیلی جالب نیست .

زن با آهستگی خاکستر سیگارش را روی زمین می تکاند و دود را از دهانش بیرون می دهد ، به چشمان مرد زل می زند و می گوید :

- حیف شد

مرد به چشمان مشکی زن نگاه می کند ، کمی این پا و آن پا می شود . سعی می کند در عطر زن گم شود ، بی وزن شود

- چرا ؟

- چون همه چیز برای شما جالب نیست . احتمالا باید کسل کننده هم باشید .

- نه نه ! اصلا من کسل کننده نیستم

 چشمکی به زن می زند و از این حرکت زیرکانه اش لبخند می زند .

- اینجا چی کار می کنید ؟ توی این شهر شلوغ و پرهیاهو .

- خودم هم نمی دونم .

مرد دستش را همانند زیرسیگاری جلوی زن می گیرد. زن به نرمی خاکستر سیگارش را در دست مرد می تکاند و لبخند می زند .

- به نظر من ندانستن خیلی بهتر از دانستن و رنج کشیدن است .

- خیلی فلسفی بود. من نظری ندارم. شغل شما چیه ؟

- اوه من فاحشه ی این شهرم. شما ؟

- من .... من .... یک زمانی مدیر بودم ، بعد یک مزرعه شترمرغ خریدم و اداره می کردم شدم مدیر شترمرغا .... بریزم ؟

- نه مرسی . زیرسیگاری لطفا .

مرد دستش را جلو می برد .

- بعد از شترمرغا خسته شدم و .... هه خیلی خنده داره رفتم جراح شدم .

زن دستمال را به مرد تعارف می کند . مرد با درماندگی گوشه چشمش را پاک می کند .

- خیلی خوب بود. جراحی رو می گم .... یعنی می شکافتی ، می دوختی ، اشتباه می شد دوباره می شکافتی .... یک حس خوبی به آدم می داد .

- چه خوب

- خب اینقدرام خوب نبود. یک روز پاشدم دیدم حالم از خون بهم می خوره . ول کردمش. رفتم بازیگر تئاتر شدم. از این تئاتر خوبا . بعدش خسته شدم رفتم توی باغ وحش ، توی قفس یک خرس

- وای !

- خب پوست خرس می پوشیدم و جای خرسه ادا در می آوردم ، بعدش خسته شدم رفتم سفر، حالت دوره گردی ، از این شهر به اون شهر .... حالا هم ..... راستش من نمی دونم چیم .

- زیر سیگاری لطفا .