ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
گوش ماهی
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

جایم که عوض می شود دیگر خوابم نمی برد ، عروسک های خیمه شب بازی من تغییر کرده اند ، قدیمی ها ناقص شده بودند ، بدون چشم ، بدون گوش حتی بدون دست و پا اما دهانهایشان هنوز بی مناسبت باز می شد ، فریاد می کشید و به شدت بوی الکل می داد. آن روز ، من چیزهایی را در نمک خاک کردم ، عروسک های خیمه شب بازی قدیمی ، آرزو ، بوی عرق های نمناک هم آغوشی ، دیدن و دیده شدن . آن روز تنها چیزی که ماند ، که لجبازی کرد و زیر نمک آرام نگرفت خیال پردازی بود . دو گوش ماهی برداشت و به سرعت پرید .

- کجا می روی  ؟ جای تو هم اینجاست ، کنار همه اینها . من می خواهم بروم. نمی توانم تو را هم با خودم ببرم . من باید تنها بروم ، تنها ، تنها ، می فهمی ؟!

صدای نرم پاهایش حتی روی ماسه ها نیز شنیده نمی شد ، ردش را نگاه می کردم ، بی هیچ ترتیبی ، بود و نبود. می دانستم دارد پریدن تمرین می کند. نمک ها را می ریختم ، می کوبیدم تا عروسک های خیمه شب بازی ام دیگر بیرون نیایند. آنگاه که بازگشت تنها دهانهایشان مانده بود که باز بودند که هنوز حرف می زدند ، رسوا می کردند و بوی الکل می دادند. آنگاه که بازگشت دستانش پر از گوش ماهی بود و پاهای سفیدش از تمرین پریدن خیس خیس .