ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
44
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ۸ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

نوشته های پیشین را نگاه می کنم. این هم از آن عادتهای وسواس گونه ای است که هر چیزی را که می نویسم در گوشه ای نگاه می دارم ، تمام دفترچه یادداشتهایم را . نمی دانم. شاید برای روزی اینچنینی که بتوانم مرور کنم زندگی را ، زندگیم را و خودم را. خیلی وقت است احساس می کنم دیگر چیزی برای نوشتن ندارم. انگار چشمانم کور شده اند و نمی بینند و اولین شرط نوشتن برای من حداقل خوب دیدن است حتی در خیال . دیگر نمی بینم و نمی دانم چرا و چگونه شد که اینچنین گشت. می هراسم از اینکه زندگی زده شده باشم . عادت به چیزهایی که هست و عدم خواست چیزهای جدید. انگار سالیانیست می اندیشم به حال و روز چنینم. آیا آنچه اتفاق افتاد ( می گویم اتفاق چون واژه های دیگر به نظرم کم اهمیت دادن همه ی آنچه بود است ) آنچه که ما را برد ، بلعید، آن پیگمالیون لعنتی آیا آن یا این یا هر اسمی غیر قابل پیش بینی نبود؟ آیا ما نباید آماده می بودیم؟ آه، دلم را به چه خوش کرده ام ؟ به مشتی کلمات که دلم می خواهد با غیض به اطراف پراکنده شان کنم شاید چون خرده شیشه هایی که باز هم شاید به پای آنهایی بروند که باید . من دلم را به چه خوش کرده ام ؟ به آنچه که شاید از هیچ زایده شده باشد ! آنان که رفتند ، آنان که ماندند و آنان که تنها ماندند ، همه در پی نقطه یا نقاط عطفی بودند که رنگش قرمز است و مزه گس خون می دهد. من هم یکی از همه ی این همگان ، به نقطه عطفی چنگ انداخته ام که بسیار پرهزینه است.