ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
23
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

-        دهنتون رو کامل باز کنید .

گوشه لبهایش کش می آیند. شیار های ریز روی لبهایش به حد نهایت کشیده می شوند و می سوزند.

-        بیشتر ، بیشتر !

فکر می کند دیگر نمی تواند ادامه دهد. دهانش را باز و بازتر می کند. به صورت دکتر نگاه می کند که با چه دقتی به دندانهایش ، زبانش و احتمالا زبان کوچکش خیره شده است . خنده اش می گیرد ولی نمی تواند بخندد. دلش می خواهد دست دکتر را پس بزند و از تخت بیرون بجهد. دلش می خواهد در حین بیرون جهیدن جیغ بزند و بعد کنار دیوار بایستد و به قیافه های متعجب بخندد. دلش می خواهد از ته دل بخندد. دهانش را باز و باز تر می کند. گوشه های لبهایش می سوزند.

-        خب . چیز خاصی نیست. یک پرکردن سطحی داری ولی قبلش یک جرم گیری لازمه. آها اون دندون عقل اون عقب ، پایین رو منظورمه اونم باید یک فکری به حالش بکنیم.

به صورت جوان و جذاب دکتر نگاه می کند. روسریش را در می آورد تا منشی پیش بند را دور گردنش گره بزند. دکتر اره و مته را آماده می کند و ساکشن را درون دهانش می چپاند. فکر می کند چرا هیچ وقت اطرافیانش او را آنطور که هست نپذیرفتند و حالا مجبور است فرار کند. از تمامی نقش هایی که تا به حال آنها را بازی می کرده است فرار کند.

-        برمی گردید ؟

با سر اشاره می کند نه. ساکشن تکان می خورد.

-        همه اینجورین . همه دارن می رن. افتضاحه .

بار دیگر به صورت دکتر نگاه می کند. نمی فهمد این حرفها را برای دلخوشی او می زند یا چیز دیگری است. در چنین مواقعی نمی داند با چشمانش چه کار کند. به کجا زل بزند که رسوا نشود. به مهتابی لجباز روی سقف؟ به لوگوی   I love my dentist  ؟  دکترفقط و فقط به دندانهایش زل زده است .چشمانش را می بندد. مته و اره به کار می افتند.

-        کمی سرتون رو بیارید طرف من .

مقدار سرش را کج می کند. آستین روپوش دکتر به صورتش می خورد. بوی ماده سفید کننده مشامش را پر می کند. خیلی وقت بود گرفتاریهای خودش را فراموش کرده بود. خیلی وقت بود با او همان دیگری تمامی داستانهایش بحث و جدل نکرده بود. دیگر هیچ کدام حس چانه زنی نداشتند. چیزهای مهمتری رخ داده بود. چیزهایی که همه و همه ، همه آن دیگران متمایز آن را در نهایت حوادث  نامیدند. اشک از گوشه ی چشمش بر روی آستین دکتر می چکد .

-        درد می یاد ؟

چشمانش را باز می کند و به چشمان مشکی دکتر خیره می شود و سرش را به علامت مثبت تکان می دهد.

-        جرم گیری که درد نداره ! باز کن ، بازتر ، بازتر . سرتم بیار اینورتر .

سرش را کمی بیشتر خم می کند و چشمانش را با خشم بر روی مهتابی می بندد. همه امیدوار بودند. همه ، او ، خواهرش ، پدرش ، دیگری ، دوستانش . همه ! به چی و به کی اش را نمی دانست یا حداقل بعد از این مدت یادش رفته است. فقط مادر بود که اصرار داشت چیزی درست نخواهد شد و این بازی تاریخ است که تکرار می شود و تراژدی می آفریند و بعد کمدی خلق می کند. همه ی امیدواران به مادر چشم غره می رفتند. اولین تیر که زده شد، اولین خون که ریخته شد فهمیدند مادر راست می گفت. زمان نشان داد مادر راست می گفت . ساکشن قل قل می کرد و مته و اره در مغزش مشغول حفاری بودند.

-        دلم برای ایران تنگ می شود.

-        چیزی  گفتید؟

چشمانش را باز می کند و با سر اشاره می کند نه !

-        باز کن ، بازتر ، یک کم دیگه. سرتو بیار طرف من لطفا.

سرش را به دکتر تکیه می دهد. چشمانش را می بندد. همه چیز مثل اسلاید از جلوی چشمانش می گذرد. همه آدمهایی که در این چند وقت دست در دست هم دادند تا او تصمیم بگیرد. همه خونهایی که ریخته شد تا او متنفر شود ، با مادرش فکر می کند که نگران آینده است و به پدرش که نگرانتر. به خواهرش فکر می کند که نمی داند به چه امید داشته باشد. به دیگری و دیگران فکر می کند . چشمانش را باز می کند به چشمان مشکی دکتر زل می زند با آن چروک های ریز اطرافشان که جذاب ترش می کند. اشکی از گونه اش می غلتد و روی آستین دکتر می افتد.