ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
اون گل ممنوع رو چید !
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- هی شوکا چی شده ؟

- هیچی !

- تو چشای من نگاه کن! هیچی ؟ راحت باش .ببین اینجا این موقع شب توی این برف هیشکی نیست ، هیشکی . حرفتو بزن دختر.

نگاهی به دور وبرش می اندازد . انگار راست می گوید کسی نیست .

- خسته شدم .

- از چی ؟ از کی ؟

- دیشب سر شام به فلانی می گفتم . می شناسیش که ؟

- اوهوم

- گفتم فلانی این روزها بدجور احساس تنهایی می کنم

- خب

- دیروز عصر به خیلی از دوستان زنگ زدم. یکی داشت پارک می کرد ، یکی تو جلسه بود، یکی سر کلاس بود، یکی نبود . می دونی هیچکس دعوت قهوه ی منو قبول نکرد ، استادی داشتم می گفت بین دوستان قدیمی و دوستان قدیم فقط یک ی تفاوته ولی معنیش ... !

- هی شوکا بی انصاف نشو. مردم گرفتارن . مگه خودت همیشه نمی گی نمی شه توقع داشت چون مردم گرفتارن .

- می دونم ، می دونم . از هیچکس دلگیر نیستم ، حتی از اونایی که می گن خیلی باهام صمیمین. از دست خودم عصبانیم می دونی حتی داستان نوشتنم دیگه نمی یاد . فلانی می گه ذهنتو آزاد کن ، خمره ی رنگرزی نیست که ، ذهنتو آزاد کن بالاخره یه روزی یه جایی یه شاهکار خلق می کنی .دیروز حتی با رئیسم هم دعوام شد . دیگه دلم نمی خواد برم توی اون ساختمون لعنتی و مثل چارلی چاپلین توی فیلم عصر جدید هی پیچ سفت کنم .

- شوکا ! شوکا! آروم باش دختر . چته؟ زندگی همینه ، روزای خوبشو یادت بیاد، روزای قشنگ هم داشتی نداشتی ؟ شیرینی اون روزا رو دوباره مزه مزه کن . اینکه بشینی و به یاد تمام بودها و نبودها آبغوره بگیری که نمی شه . راستی یه سئوال همیشه ازت داشتم. اسم واقعیت شوکاست ؟

- نه! از ترس پشت یه اسم قایم شدم .از ترس .

 

پی نوشت :

- هنگام نوشتن این مزخرفات مثل اون موجودات توی کارتون سرینتی پیتی زار می زدم.