ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
20
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

به آن زنی فکر می کنم که بمبی در کیفش داشت و ساعت شش و نیم صبح از همه چی می نالید. به آن زن که چشمانش چیزی را نشان نمی دادند ، نه امید ، نه عشق و فقط مصمم بودند ، مصمم تر از همیشه. به آن زنی فکر می کنم که دقیقا کنار من در تاکسی نشسته بود و من تا نیم ساعت بعد نفهمیدم بمبی در کیفش دارد . بمبش صدا نمی داد ، تیک تاک نمی کرد مثل آنچه در فیلم ها دیده ایم و او مرتبا از من ساعت می پرسید و می گفت نیم ساعت بیشتر وقت ندارد . به آن زنی فکر می کنم که کرایه نفر سوم را نیز حساب کرد تا زودتر راه بیفتیم و زیر لب گفت تو هنوز خیلی جوانی ! و من به او نگاه کردم که سی و خرده ای بیشتر نداشت و مصمم بود . از همه چیز حرف می زد و می گفت باید کاری کرد ، در دل می گفتم چه کاری ؟ چه کاری جز فرار ؟ و او مصمم بود تا کاری انجام دهد . به آن زن فکر می کنم که راس ساعت هفت صبح در مرکز شهر خودش را منفجر کرد و دیگر لباسهایش بوی پیاز داغ و سبزی قرمه نمی دادند و اعتقاد داشت من هنوز جوانم.