ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
آلیس (12-11)
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

 

این روزها خداحافظی کردن هم عین حرف زدن ، فکر کردن و خیال پردازی بی دغدغه خیلی سخت شده است. انگار زمان کش می آید و من در هر ثانیه ، هر دقیقه از همه چیز پشیمان می شوم . به  وطنم فکر می کنم که روزی باید شکوهش جاودانه بماند ، به مردم وطنم فکر می کنم که هستند و زندگی می کنند و نمی پرسند چرا و اگر هم می پرسند در پستو سئوالی کوتاه با آهی کوتاه تر و سکوت. به چیزهای بزرگ فکر می کنم ، به اینکه کاشکی آنها می رفتند و ما ایرانیان می ماندیم و زندگی می کردیم . می دانم دارم شعار می دهم اما دلم گرفته است. حتی دلم برای سگ دو زدنهای محل کارم تنگ می شود . کوله بارم را که امروز جمع کردم دیدم از کل این هفت سال کار ، یک لیوان دارم و یک پیش دستی  ، یک عدد قاشق و یک عدد چنگال و تعداد بیشماری دوستان خوب که همگی نگرانند و آرزومند و من همچون آلیسی می مانم در سال 2010 که در ناکجا آباد پا خواهم گذاشت. راستش می ترسم، خیلی می ترسم. ای کاش ما را مجبور نمی کردند.