ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بدون عنوان
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

در چند روز ابتدا ، همه چیز بیش از اندازه جالب به نظر می آید. به چیزهای از دست رفته ات فکر می کنی ، به آن حس هایی که به شدت در بلاد دیگر به دنبالشان می گشتی و نمی یافتی . به تمام چیزهایی می اندیشی که قرار بود با آمدنت انجام دهی و وقتی وارد می شوی ، وقتی آن مهر بر صفحه سفید پاسپورتت نقش می بنند و خشک می شود ، وقتی اولین دانه برف بر صورتت ذوب می شود و اولین سوز تو را مجبور به خرید کلاهی کلفت تر می کند ، همه چیز یادت می رود.

"یادداشت های یک لاابالی " را نیمه کاره رها می کنم. از درون هواپیما جلوی چشمانم نشسته بود و دینی بود بر گردنم تا بخوانمش چرا که نویسنده اش گفته بود " این را در طیاره بخوان " که هرچه سعی کردم ذهنم توان خواندن  نداشت ، توان یافتن معانی از دست رفته ذهن گسیخته نویسنده ، لیکن کتاب را در دست می گیرم چون یادگار کافه خیابان گاندیست. یادگار یک روز بارانی در دی ماه و خنده های بدون دغدغه ذهن نیمه مست من.

کتابهای بیژن نجدی را از خود دور نمی کنم. از ذوق نمی دانم کدامیک را شروع کنم و دلخوشم به میوه درخت کاج متقارن و زیبایی که از وطن با خود آوردم و درون چمدان بهم ریخته ام آرام نشسته است به یاد مهر دوستانی که می دانم ماندند و یقیین دارم پوستشان از من کلفت تر است و صبرشان بسی فراخ تر.