ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
در قطار
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

کتاب بیژن نجدی  را چون چیزی ارزشمندی با خود این طرف و آن طرف می کشم. در بلاد غربت که تنها حس مشترک کلمات انگلیسی بی محتوایی است که برای رفع حاجت یا سئوالی نابه جا بیان می شود ، کلمات دلنشین زبان مادری همچون قطرات شبنم ، بر وجود آدم می نشیند. در قطار در کوپه ای نشسته ام که پیرمرد کناری مشغول خوردن سوشی است – و البته این جا باید به احتیاط به کسی گفت پیرمرد چرا که اینجا انگار عمر هم یخ می زند و انگار همه چیز در همان یخ زدگی خود غوطه ور خواهد بود – و آن طرف تر نوجوانان و بلکه جوانانی از بلادی دیگر که به گمانم اسپانیش باشند همچون من در انتظار مقصدی و راه یافتن به دانشگاهی. من نشسسته ام در این کوپه یخ زده با مردمان یخ زده تر و تنها چیزی که نجاتم می دهد از زل زدن به تصاویر سیاه و سفید گریزان آن طرف پنجره ، کتاب بیژن نجدی است. می خوانمش و به زندگی دیگرگون می نگرم .هیهات من کجا و اینجا کجا ؟ چرا باید دلم لک بزند برای مملکت آشفته خودم ، چرا باید لعنت بفرستم به تمامی کسانی که ما را آواره کردند که من نیمی از خود را در مملکتم جا گذاشتم و با نیمه دیگرم سفر می کنم و انگار یک چیزی ته دلم خالی است ، انگار یک چیزی درون قلبم کم است و حالا در این قطار یخ زده ، من به کجا می روم ، به چه امیدی و چه انتظاری و چرا حسرت خوردن حسی متقابل شده است. آه ، می دانم باید خیلی قوی تر از تمامی این چیزهایی باشم که در سرم می گذرد. می دانم باید مفید باشم و این عمر را چنان زندگی کنم که رویم بشود بگویم من هم روزگاری آدمی بودم.