ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بدون عنوان
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن سیگارش را که خاموش کرد تازه فهمید چه بلایی سرش آمده است. اسبی از پشت پنجره دوید ، زن به کنار پنجره رفت تا شاید اسب را ببیند، حتی ردپایی هم ندید .سیگار دوم را روشن کرد و روی کاناپه ولو شد، زیر سیگاری را با دست جست ، خبری نبود، دستی هم دیگر نبود که جایگاه خاکستر سیگارش شود، دست بریده شده بود، دست زن خون آلود، سطح خون آلود کاناپه را جستجو می کرد . صدای دویدن اسب از دوردستها می آمد، زن می دانست که باد است، می دانست که الکل است، می دانست که سیگار است، زن می دانست باید چیزی باشد تا او فکر کند ، تا بتواند فکر کند، تا بنویسد ، می دانست باید حادثه ای ، شاید اتفاقی بیافریند تا بتواند از آن بنویسد وگرنه صفحه سفید همان طور لجباز و بی پروا به چشمانش زل می زد و او را به ریشخند می گیرد. زن به انگشتان خونین اش نگاه کرد، اسب پشت پنجره بود و داشت داخل را نگاه می کرد، زن می دانست طبقه سوم است ولی اسب را هم می دید، خاکستر سیگارش را روی پارچه نرم قرمز رنگ مبل تکاند و به چشمان اسب خیره شد . اسب بوی خون می داد، هوا بوی خون می داد، دستان زن بوی خون می داد. زن می دانست که اشتباه بزرگ یکبار اتفاق می افتد و اشتباه بزرگ او این بود که خواسته بود با زن فیلم ببیند.