ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
اوه شیت
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

پایش را بیشتر روی گاز فشار داد ، برای ماشین های پیش رویش بوق زد اول مقطع ، دیرش که شد یا احساس کرد دیرش شده است دستش را روی بوق نگه داشت. پیچ اول را رد کرد ، عرق کرده بود، نمی توانست دست بکشد به صورتش اما حس می کرد عرق کرده است ، پیچ دوم را نتوانست رد کند ، از روی پل مرتفع پرت شد پایین، او و ماشین .

با سرفه از خواب بیدار شد، سرفه که نه یک حالت خفگی که انگار مزمن شده باشد ، که انگار دلش بخواهد آرام آرام بکشد. سریع نشست و به دیوار سرد روبه رویش خیره شد. مغزش پر بود از تصاویر بدون زمان و مکان ، صورت های بدون جزئیات ، خنده های بدون پایان . دستش را پس گردنش کشید ، عرق کرده بود. از روی پل پرت شده بود پایین و عرق کرده بود . کماکان به دیوار سرد روبه رویش زل زد . از روی پل پرت شده بود، خودش تنها ، مثل همیشه در عجله و با اضطراب و پرت شده بود پایین و باز پرت شده بود پایین و تمامی نداشت. همانند مرگی که هی آمد و هی می رفت و تمام نمی کرد آن کار لعنتی را ، همانی را که برایش آمده بود. دوباره خوابش را مرور کرد، قبل از پرت شدن از روی پل کلمه ای هم گفته بود ؟ کمی فکر کرد . چیزی گفته بود؟ اوه شیت تنها چیزی بود که پیش از پرت شدن یادش می آمد. اوه شیت. به ساعت موبایلش نگاه کرد . هشت صبح بود . به پنجره نگاه کرد، هوا تاریک بود. چند نفس عمیق کشید . " آرام باش ، اینجا پلی نیست که از رویش پرت شوی " . نفس عمیق کشید . نفس عمیق کشید. باز سرفه و آن حالت خفگی گلویش را پر کرد . " آرام ..... باش " اشک از گونه اش جاری شد. آن طرف پنجره تنهایی کوله بارش را زمین گذاشت.