ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
i need a nickname called freedom!
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من یک اسم مستعار می خواهم. از آن اسم هایی که یک حالت خلسه فراموشی هدیه می کنند. من از آن اسم ها می خواهم. می خواهم وقتی در راه امامزاده طاهر رانندگی کنم اسم مستعار را تکرار کنم و فراموش کنم غم روزگار را ، فقدان عشق را ، کمبود شجاعت را می خواهم فراموش کنم خون را ، خون بر کف خیابان را . می خواهم آزاد باشم ، بهتر بگویم آزادی را حس کنم ، طعم گس شراب گونه اش را با تمام وجودم احساس کنم . به راستی آزادی چه رنگیست ؟ سبز است ؟ من اسم مستعار می خواهم. من می خواهم اسم مستعارم آزادی باشد .

به صورت خندانش نگاه می کند ، گیلاس شرابش بالا میان آسمان و زمین مانده است . موسیقی در سرش غوغا می کند. باید حرفی زد . آه لعنت به این زبان بی زبانی ، لعنت که ذهنش فارسی فکر می کند، زبانش فارسی می چرخد . چگونه می شود در این مملکت یخ زده از چیزی حرف زد که مشترک نیست ، که عشق است ولی مشترک نیست ، چگونه می توان شعری خواند و با آن عاشق ماند مگر نه اینکه کلمات در میانه راه یخ خواهند زد ؟ روی کاناپه جابه جا می شود و به صورت های خندان نگاه می  کند ، چیزی درونش خالیست ، چیزی که بهش یادآوری می کند آن جنگ بزرگ چیزی فراتر از گیلاس شراب و سیگار گران قیمت بوده است ، چیزی بهش می گوید هنوز خون بر کف خیابان خشک نشده است، هنوز رنگی بر کف همان خیابان امیدوارانه منتظر است .

من یک اسم مستعار می خواهم ، از آن هایی که برای بلند صدا کردنشان باید جرات داشت ، از آنهایی که وقتی بلند تکرارشان می کنی غرور در تمام صورتت بدود ، من یک اسم مستعار می خواهم که بتوان به آن افتخار کرد . من می خواهم اسم مستعارم آزادی باشد.

انگشتان پایش دارند حرف می زنند ، چشمانش را می بندد ، تصور می کند ، انگشتان دستانش دارند حرف می زنند ، چشمانش را محکمتر می بندد ، از ترس اینکه همه چیز خیال باشد ، می خواهد در خیالش غوطه ور شود ، چشمانش را می بندد ، ذهنش فارسی فکر می کند ، انگشتان پاهایش فارسی صحبت می کنند ، انگشتان دستانش فارسی لمس می کنند ، چشمانش را باز نمی کند ، فارسی لمس شدن را دوست دارد ، فارسی لمس کردن را !