ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
چنارهای خیابان ولیعصر
ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

در سرزمین یخ زده ها خیلی چیزها معنا ندارند خیلی حس ها ، خیلی نگاه ها و  خیلی چیزها معنا پیدا می کنند.

من اینجا نشسته ام ، همین جا روی این کاناپه صورتی رنگ و به تفاوت ادیان فکر می کنم ، به اینکه چرا ما اجازه نداریم مثل آنها باشیم ، چرا اینقدر این دایره خدادادی ما تنگ تر است و برای آنها بس فراخ . من به فراخی قلبهایشان فکر می کنم و به آزادی ذهنهایشان غبطه می خورم و با تمامی لبخندهای کودکانه هم خانه ای عجیبم ، کودکی فراموش شده ام را مرور می کنم ، کودکی من در لذت بستنی چوبی و لبخندهای پدر خلاصه شد و دیگر هیچ .

در سرزمین یخ زده ها ، باید ردپایت را بیافرینی ، رد پایت روی یخ های ماندگار نقش نخواهند بست همان طور که لبخند بر روی لبهای سفیدت . من اینجا درون همهمه و شلوغی نیاز، روی مبلی زرشکی رنگ نشسته ام ، به ته مانده ی نوشیدنی ام خیره شده ام ، به عمری که گذراندم فکر می کنم ، به تمام چیزهایی که باید می بودند ،دامن های کوتاه با رانهای تراشیده شده جلویم رژه می روند،  آنهایی که بودند و نابود شدند ، آنهایی که باید آفریده می شدند اما ... در سرزمین یخ زده ها ردپایت روی یخ نقش نخواهد بست برادر ، نخواهد بست  . مجالی برای آفریدن نیست ، همه چیز پیش از ما ، پیش از تصمیم خدا ، خلق شده است .

 من اینجا در روی صندلی خشک کلاس نشسته ام ، در روی صندلی کلاس مجالی برای فکر کردن نیست ، ترس از حرف زدن هم نیست ، اینجا راحت می توان حرف زد اما نه به زبان مادری و این روحم را می خراشد .

  من اینجا روی تخت خواب سرد نشسته ام ، کلامات روی صفحه نورانی نقش بسته اند ، نگرانم ، نگران تکرار تجربه های غیر قابل تکرار ، من نگران تو هستم ولی هیچ وقت نتوانستم در چشمانت زل بزنم و بگویم خواهرم من اینبار نگران تو هستم و فقط تو و فقط تو .

من هرازگاهی برای خودم آشپزی می کنم و هرازگاهی بر روی صندلی چوبی آشپزخانه می نشینم و به سفیدی بیرون زل می زنم و به تو می اندیشم ، با آن چشمان روشن ، با آن موهای روشن ، من به تو می اندیشم و به تمام خوابهایی که در این مدت تو در آنها بودی ، و به تمامی چیزهایی که به خاطر خودم می خواستم ، من تورا به خاطر خودم می خواستم ، من شکست خوردم برادر  ، من شکست خوردم ، مرا ببخش .

من اینجا در راه داروخانه بر روی صندلی اتوبوس نشسته ام . همه چیز بوی شوری برف را می دهد. دلم برای چنارهای خیابان ولیعصر تنگ شده است .