ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
canadian hunter
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

 

شکارچی کانادایی از زیر پنجره من گذشت . دستی برایش تکان دادم به نشانه احترام ، کلاهش را نیمه از سر جدا کرد به نشانه احترام ، شکارچی کانادایی مهربانتر از آن چیزی بود که تو هر شب برایم تعریف می کردی ! او هیچ پوست خرسی همراه نداشت ، اخم نکرده بود ، حتی سبیل پرپشت هم نداشت. شکارچی کانادایی لبخند زد و گذشت. پشت سرش برف می آمد . به ردپایش روی برفها نگاه کردم ، تنها بود حتی تفنگ هم نداشت .نمی دانم ! راستی چرا اسمش شکارچی کانادایی بود ؟  تو هیچ وقت این داستان را برایم کامل تعریف نکردی. نیمه تمام گذاشتی و رفتی . گفتی سرم درد می کند ؛ روحم درد می کند ، ذهنم مشغول است این روزها . گفتی هوا سرد است ، ابریست ، دل گرفته است ، گفتی دلم گرفته است ، باید بروم . من کنار پنجره نشسته بودم و تو قدم می زدی . می گفتی باید بروم و من نمی خواستم در جایی بمانی که نمی خواستی ! من قدم می زدم طول اتاق را و تو داستان را نیمه تمام گذاشتی و رفتی  ، پاییز بود انگار ، مهر ماه بود انگار برگ می بارید و بعد باران شد . از آن روز ، شکارچی کانادایی ، هفته ای یکبار از زیر پنجره ی من می گذرد. من برایش دست تکان می دهم  به نشانه احترام و او کلاهش را نیمه از سرجدا می کند به نشانه احترام .