ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
پاریس
ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ٤ فروردین ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

 

تو آن بالا می ایستی و نامی را برای من صدا می کنی. در شهر عشق ، باید دنبال عشق گم شده ای گشت . من اینجا در برف منتظر می مانم. می گویی صدایم را به یقیین شنیده است. می گویی صدایش زدم، از آن بالا .  من به کلمات دانه دانه ی تو روی صفحه خیره می شوم. تو چه می دانی در حال شخم زدن هجده سالگی من هستی؟ (آنکه می گوید دوستت دارم ... )  در شهر عشق هر کس در پی گم گشته خویش است. می گویند بهترین علاج مستی است. بهترین علاج را نیز امتحان کردم ، امتحان کردیم ، فایده ای نداشت. می گویم یک چیزی اینجا کم است و با دست راست قلبم را نشان می دهم. تو نمی بینی ، می دانم نمی بینی و با شیطنت می پرسی کجا. ذهنم را می کاوم تا بتوانم چیزی برایت بیابم. راستی قلب به زبان تو چه می شود؟ قلب به زبان من قلب است ، به زبان مشترکمان هارت ، به زبان مادری تو چه می شود ؟ ( عشق را ای کاش زبان سخن بود) . من ساکت این طرف می نشینم. می دانم صدایش نزده ای می دانم تو آدم کارهای جسورانه نیستی. می گویی احمقانه می گویم جسورانه و لبخندی روی برف می کشم ، انگشتم یخ می زند ، سرما تا مغزم پیش می رود.  آدم قدم زدنهای ساعت دوی بامداد روی برف تازه نیستی . تو آدم  لذت بردن از باکره ها نیستی ، برف باکره ، هوای باکره ، شراب باکره ، دست باکره ، عشق باکره . نه تو خط ممتد زندگیت را می گیری و می روی به زودی ، نامی خواهی شد در دنیای مجازی . من خط ممتد زندگیم را پاک کرده ام. خیلی وقت است  هر روز خط تازه ای رسم می کنم. می دانم فکر می کنی اشتباه می کنم ، می دانی فکر می کنم اشتباه می کنی. دوباره کلماتت روی صفحه نقش می بندند .

“ as people say paris is truly the city of love “

سعی می کنم بفهمم چه می گویی ؟ چند بار در زندگی عشق را حس کرده ام که بتوانم به راستی تائیدت کنم ، ای در آرزوی دیدار شهر عشق ، من از زبان مشترکمان خسته شده ام ، من از تو خسته شده ام که عشق را در شهر می بینی و در من نه!