ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
....
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

دوچرخه سبز رنگ را سوار می شود. زیر لب می گوید یک دو یک دو و رکاب می زند ، تندتر و تندتر . چیزی در پاهایش گرم می شود و به صورتش می دود . آسمان صاف است ، رکاب می زند و به تنهایی اش به این شهر آرام ، به همه هیاهویی که دیگر نیستند فکر می کند . موزیک در گوشش غوغا می کند ، یک دو یک دو یک دو ، باد به دنبال موهایش می گردد ، اما ناامید در گوشش می پیچد.

" دوستت دارم " می داند باد حرف می زند ، همان طور که درختان حرف می زنند ، میوه ها، تمام وسایل ابتدایی خانه اش ، عروسک هایش ، می داند همه حرف می زنند ، درد و دل می کنند ، گریه می کنند ، می خندند .

" من هم دوستت دارم  ، می دانی راست می گویم ، می دانی " .  یک دو یک دو یک دو

آسمان دیگر صاف نیست . یک تکه ابر بزرگ پهنای آسمان را پر می کند ، می خزد و خورشید را می برد ، خورشید هم مقاومتی نمی کند. اولین قطره درست روی گونه اش می افتد

" نه گریه نه !  " قطره را با دست می کشد ، دهانش را باز می کند و سرش را بالا می گیرد . یک دو یک دو یک دو !

 " تو دیوانه ای " قطره ی باران پیش از افتادن فریاد می زند .

" من دیوانه ام ؟ تو دیوانه ای که از آن بالا سر می خوری روی من ، روی لباسهایم ، موهایم ، صورتم ، دستانم و بعد می میری تو می میری ولی من هنوز هستم ، قدرتمند ، اینجا ایستاده ام " .

" تو دیوانه ای "  قطرات باران با هم فریاد می کشند . نگاهش را از آنها به راه می دوزد . یک دو یک دو ، باید زندگی را پشت سر بگذارد ، باید همه چیز را پشت سر بگذارد ، باید خدا را پشت سر بگذارد ،این قطرات باران ، خودش را!