ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
روزمرگی
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

 

جمعه است ، همه چیز ساکت ، همه جا ساکت. از یک شهر با تنها چهل هزار جمعیت چه توقعی بیش از این می شود داشت اگرچه مثلا جشن است ، مثلا باید خوشحال باشیم ، درانک باشیم . دست و دلم به هیچ چیز نمی رود ، موزیک گوش می دهم و سیگار می کشم ، سردم می شود کاپشن می پوشم ، گرمم می شود در می آورم و پشت صندلی آویزان می کنم . از اتاقم بیرون می روم ، توی هال قدم می زنم به آشپزخانه سرمی زنم ، در یخچال را باز می کنم ، مکث می کنم ، می بندم برمی گردم به اتاقم ، به صندلی و به این صفحه سفید نگاه می کنم . زندگی می تازد ، کجا می رود خود داند ، کجا می کشاندم خدا داند . تازه به قول این فرنگی ها فایر آلارم را ناکار کرده ام تا آزادی به چهاردیواری خانه ام قدم بگذارد. یادم است با تعجب می پرسیدی یعنی توی خانه هم نمی شود سیگار کشید ؟ گقتم نه نمی شود این فایر آلارم کوفتی جیغ می کشد . گفتی مرده شور آزادیشان را ببرند. گفتم ولی هنوز جذابیت دارد. مصاحبه مادرندا را خواندم " چشم های باز ندا مرد دیوانه می کند " . گریه کردم ، هنوز بعد از این همه مدت ، دیگر چیزی به یکساله شدن تمام آن روزها نمانده است . خودم را مقایسه می کنم با سال قبل ، همین روز همین ساعت ، چیز زیادی یادم نمی آید. گودر را ورق می زنم. خسته ام از بازدیدها ، از مردان ریش دار ، از مراقب باشیدها ، خسته ام از ناامیدی ها ، از هراس زلزله ها ، از این که حالا باید بزاییم و بزاییم تا منقرض نشویم آنهم با هفتاد میلیون نفر جمعیت ! به شهر چهل هزار نفری ام فکر می کنم ، بعد به کشور نه میلیون نفری ساکت که چند وقتی است مهمانش هستم ، به این آدم های بلوند و قد بلند و این که آیا آن هم به زودی منقرض خواهند شد ؟