ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
پرنده مرموز
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

نگاهی به ساعتش انداخت. عقربه های تنبل دوی بامداد را نشان می دادند.کنار پنجره رفت و طلوع خورشید را نگاه کرد. بخشی از آسمان طلایی بود و پرنده ای با آهنگی مرموز می خواند. اشک روی گونه اش دوید و پایین افتاد ، روی یقه ی لباسش کنار شمایل حضرت مریم که به گردنش آویزان بود.  گوش تیز کرد تا شاید صدای دیگری بشنود ، خانه ی بزرگش خالی بود ، بی صدا ، تهی.  چشم انداخت تا پرنده ی با صدای مرموز را پیدا کند ، چیزی نیافت ، چیزی پیدا نکرد ، گوشه طلایی آسمان بیشتر و بیشتر می شد انگار که قصد داشت ظلمت تازه از راه رسیده  را ببلعد ، انگار که می خواست یادآوری کند دیگر آسمان هرکجا همین رنگ نیست. سیگاری گیراند و چشمانش را بست . گذاشته بودتش برای روز مبادا ، برای روزی که فکر می کرد کم می آورد و حالا کم آورده بود. خاطرات زندگیش پیش چشمانش مرور می شد ، از بستنی آب شده ی روی زمین تا خنده های پدر ، روز اول مدرسه و معلم خدا بیامرزش ، روز دیپلم گرفتن، روز کنکور ، روز اول دانشگاه و لبخند پدر ، شب عروسی و اشک های پدر و مادر ، لباس سفیدش با موهای مشکی اش ، روز کنکور مجدد ، روز اول دانشگاه مجدد و ذوق پدر ، روز پذیرش ، روز رفتن ، کندن ، جدا شدن در آن فرودگاه لعنتی و اشک هایی که همه می ریختند و او استوار ماند تا از گیت گذشت و تمام  نه ساعت پرواز را گریست. پرنده ی مرموز ساکت شد. شاید امروز همان روز باشد ، همان روزی که کم آورده است ، که دیگر خسته شده است. سیگار را در زیرسیگاری دست سازش کشت ، درب کشوی میز دانشجویی اش را باز کرد ، زندگی هنوز آنجا بود ، گرم لبخند می زد ، زندگی را سر کشید و آرام شد.