ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
اتود اول
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ٥ تیر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

این روزها دلم زود می گیرد . از آفتاب است یا ابر ، از باران یا باد ، از دستهای ناآشنا و نامه های بلند بالا ، نمی دانم . این روزها دلم می گیرد آن هم زود . در حرمسرا نشسته ام ، دلبرکان ژاپنی می آیند و می روند ، هشت نفر هستند ، رنگارنگ ، زیبا و ملوس . هفت رنگ رنگین کمان با اضافه سوگلی که چیز دیگریست . من نشسته ام ، نظاره می کنم داستان عشق بازی را ، داستان دلبری های مداوم را ، من نشسته ام و به چیزهایی فکر می کنم که در این حرمسرا نیست ، در بیرون هست ، آنجا نیست ، در حرمسرا هست . " ای شادی  ، ای آزادی  ، روزی که تو بازآیی " آه روزی که تو باز آیی .

این روزها دلم زودتر از قدیم ترها می گیرد . بغل دستی ام در قطار مدام حرف می زند ، می مانم به شاهزاده نیجریه ای چه باید بگویم ، هیکلش درشت است و بیش از اندازه سیاه ، دخترکان می ترسند ، دلبرکان ژاپنی هم ، من نمی ترسم. لبخند بر لب به حرفهایش گوش می کنم اما ذهنم جای دیگری است ، به کک مک های نقش بسته بر روی بازوان می اندیشم. در حرمسرای دلبرکان ژاپنی آنها را دیده بودم ، آنجا نظاره گر بودم ، تنها و نظاره گر. شاهزاده نیجریه از آینده ای خوشایند صحبت می کند ، من حسرت چشمان بادامی دلبرکان ژاپنی را می خورم ، آنها از من برده اند ، آنها در واقعیت و خیال از من بردند ، کک مک ها رفتند ، شاهزاده نیجریه در ایستگاهش پیاده شد. من تنها ماندم و نظاره گر.