ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
اتود سه
ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢٦ تیر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

تلفن را پس از نیم ساعت قطع کرد با یک خداحافظی سرد و بی احساس گویی که دارد از همکارانش همانند هر روز خداحافظی می کند و می داند دوباره روز بعد آنها را با همان لباس ها ، با همان عقاید ، با همان کلمات و عادات خواهد دید. گریه کرده بود گفته بود دلش تنگ شده است برای همه چیز ، و وقتی گفته بود همه چیز چنان روی "همه " تاکید کرده بود که آن طرف خط بداند واقعا دلش تنگ شده است . ولی وقتی گریه اش تمام می شود ، آن طرف خط هنوز کسی حرف می زند ، او به دیوار خالی روبه رویش خیره می شود ، به کتابخانه ای که به دیوار تکیه داده است و خالی است از کتاب و پر است از روزنامه هایی با چهره های خندان ، شاد و سالم ، به میز نگاه می کند، به حداقل مبل های موجود و آن طرف خط کسی حرف می زند ، از کوتاهی موهایش گله می کند، می گوید از کوتاهی موهایش توی عکس دلش گرفته است ، این طرف او چایی سردش را هورت می کشد و احساس می کند مغزش خسته است برای این همه فکر ، این همه فشار ، این همه تصمیم و تا کی می تواند خودش را به نفهمی بزند و تا کی می تواند به اصطلاح اینها cool باشد و به روی خودش نیاورد و تا کی می تواند خواب ببیند که آن طرف خط دیگر آن طرف خط نیست و آمده است این طرف و همه ی آنها آمده انداین طرف و دیگر خواب نخواهد دید و عین واقعیت خواهد بود و دلش دیگر برای اتاقش تنگ نخواهد شد و قدر همه چیز را بهتر خواهد دانست  ...  دستی به سرش کشید که دیگر خالی خالی بود و می شد پوست سرش را به راحتی دید و او گفته بود اعصابش ریخته بود بهم و این طرف او می دانست که شاید فکر می کنند دیوانه شده است و او هم فکر می کند شاید آنها دیوانه شده اند و این تناقض بین عقلانیت و دیوانگی از این سر تماس تا آن سر تماس کش می آید و آنقدر کش می آید که از درون گوشی وارد گوشهایش می شود و در رگهایش سر می خورد و او هنوز دارد به منفی بیست و پنج درجه فکر می کند که اینجا تنها بود و چمدان سنگین بود و سر ناسازگاری داشت و او می کشید و چمدان نمی آمد و برف می بارید و انگشتانش یخ زده بودند. نه ماه زمستان رویش تاثیر گذاشته بود . سرد خداحافظی کرد . روی کاناپه ولو شد به دیوار روبه رویش خیره شد ، به کتابخانه که مامن روزنامه ها شده بود ، به گذشته اش فکر کرد و اینکه حتی دیگر پول ندارد  سیگاری بخرد!