ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
یک روزمرگی ساده
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ٤ امرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

 " آن طرف خط نشسته است ، می گوید می دانی چیست؟ می گویم  نه! می گوید پیرشان کردی ، تو آنها را پیر کردی. "

با خودم فکر می کنم یعنی چقدر روی کلمه " تو " تاکید کرده است تا از آن سر دنیا به این سر دنیا چیزی بفرستد که دردش بماند ، که زخمش سرباز کند و دوباره همه آن چیزهایی که می خواستند التیام یابند بیرون بریزند .

موزیک گوش می دهم و با دستانم رنگ می گیرم روی میز . تازگی ها بیشتر کلاسیک گوش می دهم ، حوصله کلمات را ندارم. انگار کلاسیک آرامترم می کند.

به استکهلم فکر می کنم. درست نزدیک تی سنترالن ، روی یک پایه ی فلزی یک ورقه ی فلزی قرار دارد که رویش نوشته شده است در سال 2010 استکهلم شهر عشق نامگذاری شده است . نمی دانم با حسرت  خواندم ، با کینه یا همچون کسی که ادای روشنفکری را در می آورد با بی تفاوتی.

ساعتها از رفتنش می گذرد ، هنوز به این فکر می کنم که آیا واقعا من آنها را پیر کرده ام ؟