ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بهمن
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ٥ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

وقتی یکدفعه ریخت یکدفعه اصلا متوجه نشد و بعد خرد خرد متوجه شد . سرد بود و تاریک . یعنی اصلا فکرش را نمی کرد بعد خب یکدفعه ریخت ، شرررر نه شاید هم اینجوری نبود با صدا بود ، بزرگ ، مهیب ، سنگین . وقتی یکدفعه ریخت آن وقت او خرد خرد فهمید که چه شده است ، تاریکی و سرما  . اول امید داشت ، یعنی چند ساعت ، خب ساعت که نمی شد گفت چون تاریک بود ، انگار زمان کش می آمد ، او سردش بود و زمان بی مفهوم شده بود مثل زندگی . وقتی پیدایش کردند از زیر همان برف ها ، از زیر تاریکی او آن بالا ایستاده بود و نگاه می کرد . لودر را که انداختند داد زد آهای مراقب صورتم باشید دوستش داشتم.