ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
برای دوستی که رفت یا چگونه اینترنت می تواند روزت را بهم بریزد.
ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

نشسته ام گریه می کنم برای دوستی که گلبول های خونش علیه او طغیان کردند. 

تمام این مدت این درد مزمن را با خود می کشیدم به هر طرف. آدم ها فایل یا آیکون روی دسکتاپ نیستند که بشود دیلیتشان کرد. همیشه درد تو، رنج تو همراه من بود در فکرم. همیشه می خواستم خودم را فریب بدهم که نه تو زنده خواهی ماند. آن روز توی ماشین یادت هست از تجربه ات برایم گفتی و من گفتم بیا حرف مرگ نزنیم!

دوست قدیمی من، امروز با دوستی حرف مرگ زدم و خبر مرگ تو را خواندم. رفتی اگرچه من امید داشتم که دروغ باشد طغیان گلبولهایت. رفتی و حتی فرصت نشد خداحافظی کنیم. نه توی ایران و نه اینجا! رفتی و بسته ی کتابهایت هیچ وقت به دستم نرسید. رفتی و کتاب امضا شده ات در کتابخانه ی خانه ای ماند که جدایی تکه تکه اش کرد. از تو برای من چه ماند؟ یک مشت خاطره! 

در آرامش بخواب. حالا دیگر می توانم راحت تر نشانی ات را پیدا کنم.