ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
یک جفت چشم سرخ ( و بالاخره یک داستان ترسناک )
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ٦ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

با وحشت از خواب پرید . صورتش خیس عرق بود و به طرز عجیبی نفس نفس می زد . با پشت دست دانه های عرق روی پیشانی را پاک کرد و سعی کرد با چند نفس عمیق بر خودش مسلط شود . نگاهی به دور و اطرافش انداخت . در تاریکی مطلق اتاق چیز زیادی نمی دید ولی همین که در تخت خواب خودش بود ، در اتاق خودش ، احساس امنیت می کرد .با خودش فکر کرد عجب خواب مزخرفی ، چقدر مسخره ، اصلا چنین چیزی امکان نداره . کمی که حالش بهتر شد بلند شد و کورمال ، کورمال به سمت هال رفت .روی کاناپه نشست و با دست به دنبال پاکت سیگار و فندک گشت . کشیدن دست بر خلاف خواب مخمل روی مبل تنش را مور مور کرد . پاکت سیگار و فندک را پیدا کرد و سیگاری روشن کرد و در تاریکی به سر سرخ و گداخته ی آن خیره شد . " چشمان سرخ ! حتما زیاد خورده بودم " کم کم چشمانش به تاریکی عادت کرد . هنوز از خواب مزخرفی که دیده بود اعصابش خرد بود. با پا وسایل روی میز جلوی مبل را کنار زد و پاهایش را روی میز دراز کرد . سرش را به کاناپه تکیه داد ، پک عمیفی به سیگار زد و چشمانش را بست . " مگر می شود ، یکدفعه تمام کارهای کرده و نکرده ی آدم به شکل وروجک های زشت و بدقواره از ذهن آدم بیرون بپرند و سعی در تصاحب آدم داشته باشند . چه خوب که همچین اتفاقی فقط توی خواب ممکن است "  احساس کرد صدای خنده ای را شنید. چشمانش را باز کرد و با دقت نگاهی به اطرافش انداخت در هال خودش بود و فقط خودش و باز هم خودش .از ترس کودکانه خنده اش گرفت ، مجموعه ی کارهای او،همان هایی که در تنهایی انجام داده بود ، همان یواشکی ها ، همان هایی که برایشان دلیل داشت به شکل یک مشت وروجک بد جنس در آمده بودند و دقیقا همین جا ، وسط هال خانه اش جشن گرفته بودند و به سلامتی خودشان می نوشیدند و پایکوبی می کردند . احمقانه است ! صدای خنده ای مستانه باعث شد چشمانش را باز کند و باکمی ترس توی کاناپه جابه جا شود . بدون اینکه از جایش بلند شود یا حتی صدای اضافه ای از خودش درآورد با دقت به اطراف نگاه کرد ، گوش هایش را تیز کرد تا شاید دویاره بشنود .

- کی اونجاست ؟ کی اونجاست ؟ 

فکر کرد حتما خیالاتی شده ام .دستش را روی قلبش گذاشت . قلب به طرز عجیبی توی سینه اش می کوبید. بیشتر در کاناپه فرو رفت . همین جا توی همین خانه میهمانی گرفته بودند .چشمانش را بست و سعی کرد آرام شود .

-  شما کی هستید؟

کارهای تو! چطور نمی شناسی ؟!

 یک مشت موجود کثیف چندش آور ، با دماغ های دراز و چشمان بهم نزدیک و لوچ ، با بوی تعفن و خنده های نفرت انگیز  صاف توی چشمان او زل زده بودند .

- کارهای من ؟! حتما شوخی می کنید .

- شوخی ؟ببخشید آقا فکر نمی کنم ساعت یک شب وقت خوبی برای شوخی باشه ، مگه نه بچه ها ؟!

 و آن وقت بود که هلش داده بودند و محکم روی کاناپه پرت شده بود ، به کاناپه چسبیده بود و آنها خودشان را در هر طرف ولو کرده بودند . روی میز ، کنار تلویزیون ، روی صندلی های جلوی پیشخوان

- احمقانه ست ، بچگانه ست!

- . مثل اینکه باید خودمان را معرفی کنیم ؟ اینطوری انگار به حافظه ی شما کمک می شه .

عضله های پاهایش کمی منقبض شده بودند . از تصور این خواب وحشتناک دوباره عرق سرد بر صورتش نشست. آرام باش مرد . آرام باش. ناسلامتی سنی ازت گذشته . یک خواب بوده . همین.

- یادته از دست پیرزن صاحب خانه ات چقدر عصبانی شده بودی ؟ همین یک ماه پیش بود .سر چی بود ؟ آها کرایه خوونه .

- خب که چی ؟!

-نمی دونم چی شدنه واقعا چی شد که یکدفعه توی راه چرخ ماشینش در رفت . شانس آورد بنده ی خدا فقط دستش شکست .

- چرخ ماشینش در رفت . خب به من چه ؟ چرا اینجوری نگام می کنی ؟

دوباره چشمانش را باز کرد. از صدای خنده و خر خر کشیده شدن پا روی زمین مو به تنش سیخ شد . بلند شد و طول هال را قدم زد . چهار قدم بزرگ و نه بیشتر. دوباره برگشت . سیگار را در زیر سیگاری خفه کرد و سعی کرد تمرکز کند . آروم باش مرد . اون فقط یه خواب بود .

- همکارت را یادته ؟ همونی که شایعه شده بود جای تو رو می خواد بگیره .

- چیزی یادم نمی یاد .

وروجک جلو آمد و ناخن های درازش را در گوشت پایش فرو برد.

- خب خب که چی ؟!

- نمی دو نم چی شد که یکدفعه رفت . شاید اون قرار تو با مدیر عامل ، راستی چی گفتی اون روز؟

- نه امکان نداره . من چیز خاصی نگفتم . اونا بودن که باید تصمیم می گرفتن . من فقط یک سری حقایق رو گفتم .

- آها ، حقایق !

حالش داشت کم کم بد می شد . انگار که وجدانش یکدفعه طغیان کرده باشد . به سمت آشپزخانه رفت و لیوان آبی برای خودش ریخت . برگشت و روی کاناپه نشست. چشمانش را بست . آروم باش مرد ! یک خواب بیشتر نبود . شاید زیاد خورده بودی . دوباره صدای خنده را شنید . چشمانش را باز کرد و تنها چیزی که دید یک جفت چشم سرخ لوچ و نوک یک بینی دراز بود.

- هنوز ما رو باور نداری رفیق ؟ می خوای بیشتر معرفی کنیم؟!

بینی بزرگ نزدیک تر و نزدیک تر می شد . بیشتر در کاناپه فرو رفت . بوی تعفن حالش را دگرگون می کرد. حتی جرات نداشت با دست آن موجود نفرت انگیز را کنار بزند . خودش را نیشگون گرفت .

- نه! این دیگه خواب نیست رفیق . بهتره ما رو باور کنی . مگه نه بچه ها ؟

نگاهی به دور و برش انداخت . یک عالمه چشم لوچ سرخ و بوی تعفن ، مثل بوی اسید تند ، ترش و متعفن .

- به سلامتی مرگ تو امشب خواهیم نوشید . به سلامتی مرگ تو . امشب تو رو قورت خواهیم داد .

سعی کرد بلند شود. دست متعفن با ناخن های بلند  بیشتر به کاناپه فشارش داد 

صدای خوردن لیوان ها به یکدیگر و پی در پی پر شدنشان شنیده می شد . دوباره به چشمان سرخ نگاه کرد. نه ! این واقعیت نداره . واقعیت نداره نه !

با وحشت از خواب پرید . ساعت هفت صبح را نشان می داد . چند دقیقه در رختخواب ماند . توان بیرون آمدن نداشت احساس می کرد تمام بدنش درد می کند ، حالش دگرگون بود . عجب خواب مزخرفی . خدا رو شکر که فقط خواب بود . عجب خواب چرتی . تمام کارهای آدم ؟! وه چه بی سر و ته چه بی اساس .

بلند شد وتلو تلو خوران به سمت آشپزخانه رفت . لیوان آبی برای خودش ریخت و یک نفس بالا رفت . یک مشت کوتوله ی لجباز ! نگاهی به دور و برش انداخت . میز وسط توی هال پر بود از لیوان هایی که خالی یا نیمه پر بودند . خشکش زد ، آب دهانش را قورت داد .  احساس کرد دستی سرد روی شانه اش قرار دارد . صدای خنده ای را شنید و فقط یک جفت چشم سرخ لوچ .  

به سلامتی مرگ تو !