ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
روزمرگی های من 1
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

انسان ها برخی اوقات از تغییر می ترسند. من هم انسانی هستم همانند همه آنهایی که روی این کره خاکی زندگی می کنند. من یکسال و چند روز است که تغییر کرده ام. یک سال چند روز که هنوز فکر می کنم کم است برای عادت کردن، برای یکنواخت شدن، برای به روزمرگی پناه بردن. به نظر من یکسال و چند روز – دقیقش را بخواهید یک سال و دوازده روز – کم است برای تدریجی مردن، انسان ها برخی اوقات آنقدر از تغییر می هراسند که نمی خواهند بپذیرند تغییر چه زود و یا چه دیر آنها را خواهد بلعید.

مردنم را نفهمیدم. دخترکی آمد و رفت و من مردم. به همین سادگی. مرگ آنگونه که می پنداشتم سخت و دردناک نبود. مرگ در هیبت دخترکی بود که آمد و رفت و من مردم! داشتم تازه اسباب کشی می کردم ، زبان این فرنگی ها را یاد می گرفتم، هنوز دنبال کار می گشتم و سعی می کردم درسم را تمام کنم، انصاف نبود، پایان نامه ام تازه به جاهای خوب رسیده بود که دخترک با آن موهای گیس بافش آمد و رفت و من به ناگاه مردم. خواب نبودم نشسته بودم و داشتم با مدل های اقتصاد سنجی سر و کله می زدم کلی هم امید داشتم که بالاخره تمام خواهد شد، بالاخره آن روزهای سخت تمام خواهد شد ، من زبان یاد خواهم گرفت، کار پیدا خواهم کرد، برای خودم خانه ای خواهم یافت و تمام زخم های التیام خواهند یافت. من در فکر همه اینها بودم و با مدل اقتصادسنجی ام سرو کله می زدم که دخترک آمد. بی اجازه آمد درون اتاق دوازده متری ام من مبهوت که این از کجا آمد ، شبیه این فرنگی ها نبود، شبیه بچگی های خودم بود. نه که چیزی از بچگی هایم یادم باشد نه! شبیه چیزی بود به اسم بهار در عکس های بچگی هایم، موهای مشکی و چشمانی تیره. دخترک آمد وسط اتاق نگاه نداشت ، چیز زیادی نگفت. " باید برویم " نپرسیدم کجا! نمی خواستم بپذیرم که این همان چیزی است که سالیان سال بود ازش می ترسیدم. ترسناک نبود، دخترکی بود ساده با گیس باف شبیه عکس های بچگی خودم گفت " باید برویم"  زیر لب گفتم خیلی زود بود برای من. ساکت نگاهم کرد. وسایلم را همانطور گذاشتم. حتی تختم را نیز مرتب نکردم. وقت نبود. وقتت که تمام می شود دیگر هیچ چیز معنا ندارد. دخترک دستش را که دراز کرد بی اختیار دستم را دراز کردم. آه کشیدم و زیر لب گفتم برای من خیلی زود بود .