ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
پیشگویی
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱٥ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

وقتی اولین نشانه را دیدند ناخودآگاه احساس کردند که نکند ...؟! یعنی جوان تر ها که چیزی متوجه نشدند ، تمام آن چه آنها شنیده بودند خاطرات و شاید هم توهماتی بود که مادربزرگها یا پدربزرگهایشان نقل کرده بودند ، همان خاطرات یا توهماتی که بعد از چند نسل اقتدارشان را از دست داده بودند و به کلماتی تبدیل شده بودند که به زور پشت سر هم ردیف شده اند و دیگر هیچ کس حتی حوصله ی حفاظت از آنها را نداشت ولی پیرها ، یعنی شاید پیرترین هایی که بر خلاف عرف هم سن و سالان خود هنوز حافظه شان کار می کرد ناگهان با دیدن اولین نشانه بر خود لرزیدند و این شد که ماجرای اولین نشانه در هیچستان پیچید . اول مادربزرگ ها و پدربزرگ ها با اعتقاد کامل و بعد مادرها و پدرها با اعتقاد نیمه کامل و سپس اعتقاد کامل و دست آخر هم جوان ها و جوان ترها با شک و ریشخند و سپس اعتقاد نیمه کامل و در آخر اعتقاد کامل به آنچه در حال اتفاق افتادن بود می نگریستند. آنهایی که تمام طول زندگی شان را صرف این کرده بودند که کلمه کلمه اش را حفظ کنند ، با لبخندی حاکی از پیروزی در شهر راه افتادند و همچون نادر پس از فتح هندوستان مفتوحانه قدم می زدند و در نگاهشان به راحتی می شد خواند دیدید ؟! به حرفهای ما شک داشتید ! حالا چطور؟! و آنهایی که تمام عمر چند کلمه ی ناچیز را به تمسخر گرفته بودند با حزن و غم شکست را پذیرفتند و پنجره های خانه هایشان را بستند و سعی کردند نه ببینند و نه بشنوند و عجیب هیچستان به صفحه ای مملو از صفر های مطلق و یک های مطلق تر تبدیل شد . " آنگاه که خورشید شب را به روز خواهد دوخت"

وقتی اولین نشانه ظاهر می شود و هنگامی که برخلاف انتظار همه که شاید این هم پدیده ای جدید در طبیعت باشد اولین نشانه تداوم می یابد ، ناخودآگاه چشم ها به دنبال نشانه های بعدی می گردند ، انگار یک حس غریزی هست که به سراغ پیرترین ها می روند تا تمام داستانی که سالیان سال وقت داشتند بشنوند را به صورت کامل و موجز در ظرف چند دقیقه بشنوند و حفظ کنند و مرتب زیر لب کلمات را همچون ورد با خود تکرار کنند تا ذهن چشمان را برای دیدن ، خوب دیدن و دوباره دیدن یاری کند .نشانه های دیگر را نیز باید یافت . همهمه ای که زندگی روزمره ی هیچستان را برهم زد ، همهمه ای که بانک ها را از ترس شلوغ کرد و مدارس را خالی ، همهمه ای که دیگر نگاه ها را سرد کرد و بی اطمینان ، باعث شد تا پیرترین های شهر در جایی بنشینند و مشورت کنند . جلسات طولانی تشکیل شد و تلویزیون هیچستان همه را به صورت زنده از هر یازده کانال برای سایرین پخش می کرد ، که کار کارشناسی باید انجام شود که چند نفر ساعت باید انرژی و وقت صرف شود که حتی این چالشی است که باید مورد بررسی قرار گیرد و هزاران واژه ی تخصصی بی معنی دیگر که سالها بود در هیچستان رواج یافته بودند . کم حرف زدن و خیره شدن به صفحه ی تلویزیون در هر حالت جز عادات جدید زندگی غریب مردم هیچستان شد . تا اینکه جوانی به محل اجلاس پیرترین ها رفت و با آرامشی کامل گفت شاید بهتر است خودش را پیدا کنیم و همین شد که دیگران ساکت شدند و یکی از پیرترین ها دردم مرد . " آنگاه که راه حل با مرگ عجین خواهد شد " .

خبر دومین نشانه را احتیاج نبود کسی به کسی بگوید . خبر به صورت زنده از همان محل اجلاس پیرترین ها توسط همان یازده کانال تلویزیون در کل هیچستان پخش شد . جوان تر ها و جوان ها ترسیده بودند ، پدرها و مادرها ترسیده بودند ، پیرترین ها ترسیده بودند و حتی آنهایی که یک عمر به دنبال نشانه ها بودند نیز ترسیده بودند، نشانه ی دوم باعث شد تمام کارهایی پیش از این انجام می دادند به طرز عجیبی تغییر ماهیت دهند ، دیگر کسی به دنبال غرایزش نمی رفت ، اصلا غریزه که تا چند روز قبل اساس تمام زندگی آدم ها بود به طرز عجیبی رنگ باخت و منزوی شد . هیچ کس از انتهای پیشگویی خبر نداشت ، حافظه تا جایی یاری می کرد که نشانه ها را می شناختند ، هیچ کس از آخر آن چیزی که تقدیر هیچستان شده بود خبر نداشت . مردم کمتر در شهر رفت و آمد می کردند . ساعت های خواب تغییر کرده بود و حتی دیگر پرده های کلفت نمی توانست به مردم شهر کمکی بکند تا چشمهایشان را مدتی کوتاه برای استراحت ببندند ، نشانه ی دوم حتی سر خدا را نیز شلوغ کرد ، مردم بیشتر عبادت می کردند ، بیشتر در خفا اشک می ریختند و بیشتر خدا را صدا می زدند . پس از دیدن دومین نشانه سوپرمارکت ها نیز همانند بانک ها خالی شدند و انباری ها و کابینت ها پر از انبوه مواد غذایی شد و دیگر حتی همسایه هم به همسایه سلام نمی کرد و پدر به پسر خود اعتماد. هیچستان از صفحه ی صفر و یک تبدیل به شهر مردگان متحرک و عابدان منزوی شد .

دومین نشانه که دیده شد دیگر کسی تمایل به یافتن سومین نشانه نداشت . هنوز در ته ذهن مردم هیچستان امیدی بود به پایان تمامی نشانه ها ، شاید اولین بار بود که دلشان می خواست یک دروغ بزرگ تمام شود و بعد سالها از یادآوری آن با خود بخندند  ولی خب گرمای خورشید خبر از نابودی زودرس می داد . شاید بهتر است خودش را پیدا کنیم . شاید راه حل هم نوشته شده باشد . از میان کل شهر هیچستان تنها سیزده نفر برای یافتن پیشگویی داوطلب شدند و وقتی تلویزیون هیچستان خبر تشکیل شدن گروه سیزده نفری برای یافتن پیشگویی را داد پیرترین ها از ترس بر خود لرزیدند و انگار این لرزش تنها با نگاه های سرد و بی اعتماد در کل شهر پیچید . " آنگاه که تنها  سیزده مرد باقی خواهد ماند "

ناخودآگاه پیدا شدن سومین نشانه، هیچستان را در سکوت فرو برد . گروه سیزده نفره به کتابخانه ی شهر همان جایی که قرار بود آنجا باشد رفتند ، دوربین نلویزیون هیچستان آنها را همراهی کرد . گروه سیزده نفره تمام کتابخانه ی شهر را طی سه هفته کار مداوم زیر و رو کردند ، گشتند ،خواندند و اشک ریختند ، بیشتر خواندند ، دوباره گشتند و بیش از پیش اشک ریختند تا اینکه پس از سه هفته آن چیزی که باید پیدا می شد پیدا شد . کتابی زهوار دررفته و پوسیده با کاغذهایی که در شرف متلاشی شدن بودند . سیزده مرد جوان خط کتاب را نمی دانستند ، پیرترین ها حاضر به همکاری نبودند لیکن نگاه های غضب آلود کل هیچستان پیرترین پیرترین ها را به کتابخانه کشید. پیرترینی که به قول خودش هنوز وجدانش بیدار بود و هنوز احساس تعلقش به هیچستان در رگ هایش می جوشید را با ولیچیر آوردند . عینک ته استکانی اش را زد و با آرامش بند آن را که کش مشکی بیشتر نبود به پشت سرش انداخت و کتاب کهنه را روی پتوی پهن شده بر روی پاهایش گذاشتند . دوربین روی قیافه ی پیرترین زوم کرد و سیزده جوان ساکت ماندند ، کل شهر ساکت ماند . پیرترین سینه اش را صاف کرد و با دست عینکش را تنظیم کرد ، لیوان آبی خواست که به سرعت برق و باد آب نیمه گرمی در لیوانی لب پر به دستش دادند . با آرامش کتاب را باز کرد . کسی از دور گفت مواظب باشید خرد نشود که هیچ کس نفهمید پیرترین را می گوید یا برگه های کتاب را . دستان رنگ پریده ی پیرترین با رگ های کبود که گویی خبری از خون در آنها نبود با آرامش دانه دانه ورق های کتاب را زیر و رو کرد ، چشمانش هر کدام از کلمات را می کاوید و هرازگاهی روی یک کلمه و شاید هم جمله کسی نمی دانست می ایستاد و قلب ها می ایستاند و بعد دوباره به راه می افتاد و قلب ها هم دوباره به راه می افتادند .  چند ساعتی به همین منوال گذشت که باز هم نفهمیدند از سختی زبان کتاب بود یا از کهولت مغز پیرترین تا صدایی لرزان تمام هیچستان را در سکوت وهمناک فرو برد .

" آنگاه که خورشید شب را به روز خواهد دوخت"

" آنگاه که راه حل با مرگ عجین خواهد شد "

" آنگاه که تنها  سیزده مرد باقی خواهد ماند "

پیرترین سکوتی کرد . بیست و شش چشم  التماس می کردند خب ادامه اش؟ هزاران چشم التماس می کردند خب ادامه اش ؟!

" همان هنگام خواهد بود که زندگی دیگرگون خواهد شد و شما با ترس در سرنوشتی محتوم تا ابدیت زندگی خواهید کرد "

سیزده جفت چشم همدیگر را پاییدند ، پیرترین با آرامش کتاب را بست ، دوربین توان خارج شدن از زوم را نداشت ، و آن طرف هیچستان زن حامله ای در خانه اش برای نوزاد به دنیا نیامده اش به خاطر زندگی اجباری تا ابدیت گریست و می دانست طبق پیشگویی راه دیگری نخواهد بود.