ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
چیزهای خوب ، چیزهای بد
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

از روزی که پدر یک کم پیرتر شد همه چیز تغییر کرد. از گم شدن اتفاقی وسایل تا پیدا شدن اتفاقی ترشان یا از بازجویی های پی در پی در مورد پول هایی که مسلما هیچ وقت روی تافچه نبودند . پدر که پیر شد انگار یک جوری گذر زمان هم کند شد . انگار زمان تا همان جایی ماموریت داشت که دسته مویی را سپید کند یا کله ای را طاس و تمام . انگار زمان همان جا که مطمئن می شد یکنفر واقعا پیر شده است می ایستاد یا شاید هم می رفت و یک جوان دیگر را پیدا می کرد تا پیر کند . پدر که پیر شد یک تخته ی وایت برد به دیوار آشپزخانه خانه آویخته شد و به دو ستون تقسیم شد . چیزهای خوب و چیزهای بد که ناخودآگاه آدم را به یاد دوران مدرسه و مبصرهای عقده ای با ستون خوبها و بدها و رشوه ها برای جابه جایی از ستون دومی به اولی می انداخت. پدر که پیر شد این دو ستون شروع به حکومت کردند. ستون چیزهای بد تند و تند سیاه شد و ستون چیزهای خوب هرازگاهی سیاه می شد . در ستون چیزهای بد گاهی اوقات سطری به افتضای زمان پاک می شد و در آخرین سطر ستون چیزهای خوب اضافه می شد . مثلا شب ادراری یک زمانی در ستون چیزهای بد بود و بعد از یک کمی پیرتر شدن در ستون چیزهای خوب . آروغ زدن هم همین سرنوشت را داشت . زندگی جالبی بود مثل یک حکومت متزلزل که هر روز قوانین جدیدی برای نظمی توهی صادر می کرد که به فراخور زمان عجب بین صفر و یک بازی بازی می کردند .پدر رفت . دقیقا بعد از اینکه زمان روزی تصمیم گرفت واقعا بایستد ولی تخته وایت برد هنوز همان جاست و من تازگی ها هوس کردم ستون های چیزهای خوب و چیزهای بد را کامل کنم چون کم کم زمان برای من در حال ایستادن است .