ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
چهارشنبه سوری
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

" رفتم تماشای آتشبازی ، باران آمد باروتها نم برداشت . "ابراهیم گلستان

 

از پنجره کوچک آشپزخانه به آسمان نگاهی انداخت . هوا در شش و هشت باریدن بود . ابرهای تیره خاکستری که انگار فقط آمده بودند برنامه ی آنها را به هم بزنند  . آهی از سر حسرت کشید ، مگر قرار نبود آخرین چهارشنبه سال را جشن بگیرند ؟ مگر بوته نخریده بودند ، روزنامه و کاغذ باطله جمع نکرده بودند ؟ مگر آجیل نخریده بودند ؟ مگر نه اینکه خودشان را برای بوی دود گرفتن آماده کرده بودند ؟ همین طور که تند تند ظرف ها را خشک می کرد دوباره از پنجره سرکی کشید .  باران گرفته بود ! آزاد مرتبا" از این طرف خانه به آن طرف خانه می دوید ، ذوق داشت ، مرتبا" می پرسید " مامان پس کی میریم آتیش بازی ؟ بابا کی می یاد ؟ "  نگاهی به پسر بچه انداخت . مانده بود چه بگوید ، هنوز چند ساعتی تا شب مانده بود . در دل دعا کرد باران بند بیاید اگرچه عاشقانه باران را دوست داشت، اگر دست خودش بود ساعتها زیر باران قدم زدن را به هرچیز دیگری ترجیح می داد ولی از آن جایی که انگار یک جور جبر همیشگی همه را به دنبال خودش می کشد انگار خیلی وقت است انتخابی وجود ندارد . صدای در زن را از افکارش دور کرد . آزاد فریادی از سر شور کشید و خودش را در بغل خیس پدرش جای داد . " سلام عزیزم ، خوبی ؟ " آزاد همینطور که خودش را به کت خیس پدرش آویزان کرده بود با دهانی پر از شیرینی سعی می کرد جواب دهد . زن در چهارچوب در آشپزخانه ایستاده بود و به این صحنه نگاه می کرد. پدر و پسر ! با خودش فکر کرد چند وقت است که دیگر در این خانه مخاطب اولین سلام او نیست ؟ شاید به تعداد سالهای عمر آزاد . آیا فرقی هم می کرد ؟! نمی دانست ! سعی کرد لبخند بزند . به سمت پدر و پسر که عین سیب از وسط نصف شده می مانستند رفت . " سلام ، عجب بارونیه رضا مگه نه ؟! " مرد خنده ای کرد " سلام تو که باران دوست داری چرا ناراحتی ؟! " زن با خودش فکر کرد چرا ناراحت است . شاید به خاطر آزاد بود ، شاید به خاطر خودش ، دلش می خواست بیرون برود ، از روی آتش بپرد ، از ته دل بخندد ، فکر کند هنوز جوان است ، هنوز برای نفس کشیدن کلی وقت کلی انگیزه وجود دارد .دوباره به سمت آشپزخانه رفت .ورای تمام خیال های خود ، باید برای شام کاری می کرد . چاره ای نبود ، پدر و پسر اگر گرسنه می شدند حتی به او هم رحم نمی کردند . از سر بی میلی گوشت را از توی فریزر در آورد ، پیاز و سیب زمینی را هم شست ، با خودش گفت " کباب تابه ای ، هم راحته ، هم خوشمزه " هوا کم کم روبه تاریکی می رفت . نگاهی به بیرون انداخت ، صدای باران کم شده بود . " رضا انگار باران بند آمده " صدایش را نمی شنیدند . از روزی که آزاد آمده بود دیگر هیچکس صدای او را نمی شنید و او کمرنگ شده بود ، محو بین کتابهایش ، بین  کاغذ پاره ها و به همین بودن و نبودن راضی شده بود . آنها در اتاق آزاد مشغول شیطنت بودند ، نمی دانست رضا پا به پای آزاد یا آزاد پا به پای پدرش ! سیب زمینی را توی بشقاب گذاشت ، دستهایش را با پیشبند پاک کرد ، دستهایش بوی چربی گوشت می دادند ، بوی پیاز، به بو حساس بود به تمام بوهایی که زن بودن را در آشپزخانه ای به اسارت گرفته بودند . فوری دستهایش را شست . به سمت اتاق آزاد رفت . این دفعه تقریبا" فریاد کشید " رضا ! فکر کنم بارون بند اومده " . نگاه متعجبانه پدر و پسر او را به خنده واداشت " مامان چرا داد می زنی ؟! ما که کر نیستیم " خنده اش گرفت ، پس داد زده بود ، با تمام قوا داد زده بود و حالا آن دو تعجب کرده بودند . " من می روم آماده شم ، شما دو تا هم بهتره همین کار را بکنید ، در ضمن آزاد لباس نو نپوش ، هم می سوزه ، هم بوی دود می گیره " بدون اینکه به چشمان آن دو نگاه کند اتاق را ترک کرد . گاهی جدیت هم لازم بود . یک آن دم در آشپزخانه تامل کرد ، دیگر حس خیلی زن بودن و کباب تابه ای را نداشت . به اتاق خودش رفت . یک شلوار لی قدیمی به پا کرد . جلوی آینه نشست ، موهایش را که دیگر خیلی وقت بود کوتاه شده بود و کوتاه مانده بود را شانه ای زد . ریملی به مژه هایش زد " مامان ما رفتیم پایین " آزاد بود " فشفشه ها یادت نره ، شما برید من هم الان می یام " آزاد رفت ، فرچه ریمل را برداشت  یک چشمش مانده بود " میای ؟ " ایندفعه رضا بود. " بله ، شما برید من میام ، یک کم آرایش کنم می یام " " بدون آرایش هم خوبی ! " لبخندی زد . با خودش فکر کرد ده سال پیش که هم امید داشت هم آرزو شاید ولی الان خیلی شکسته شده بود . صدای در نشان از این بود که پدر و پسر رفتند . دوباره به خودش درون آینه نگاه کرد . شکسته شده بود . چروک های زیر چشمش می گفت که دیگر جوان نیست . معلوم بود . زندگیش به ناگاه تغییر مسیر داده بود . عاشق شده بود ، درمانده بود ، بدون خواست خودش حامله شده بود ، پسری به دنیا آورده بود و بعد افسردگی پس از حاملگی و هنوز امید بازنگشته بود . اسمش را آزاد گذاشته بود تا شاید پسرش به چیزهایی که او نرسیده بود برسد . مانتویش را تنش کرد و روسری مشکی به سرش انداخت . به آشپزخانه رفت تا مطمئن شود زیر گاز روشن نیست .  نگاهی به میز انداخت . فشفشه ها را جا گذاشته بودند . بر داشت ، در خانه را قفل کرد و به سمت حیاط رفت . پدر و پسر مشغول بودند . باران کم شده بود. تقریبا" نم نم . هوای تازه توی موهای کوتاهش پیچید . آزاد تا او را دید طرفش دوید " مامان ، ببین چه آتیشی می خوایم درست کنیم " " آزاد فشفشه ها را جا گذاشتید" و همه را توی دستهای کوچک آزاد گذاشت . رضا مشغول آتش درست کردن بود . چند تا از همسایه ها هم آمده بودند . نگاه خیره یکی از خانم های همسایه بر روی رضا او را به خاطرات دور برد . به روزهایی که می خواست برود ، آزاد هنوز نیامده بود و رضا مرد نشده بود . " سلام خانم دکتر " شوهر همان خانم چشم چران بود . با خودش فکر کرد زن و شوهر جفتشان چشم چرانند . با لبخندی جواب سلام داد . به مرد نگاه کرد . در دل آرزو می کرد با نام کوچک صدایش کنند ، نه با لفظ " خانم دکتر " . این حرف او را به گذشته های دور می برد ، به یاد آرزوهایی که داشت ، روزهایی که هنوز جوان بود . آتش بزرگی درست کردند . سه تا کنار هم و با فاصله . اول رضا پرید ، آزاد بغلش بود . بعد زن همسایه با خنده ای مستانه پرید . اسمش را به یاد نمی آورد ولی با خودش فکر کرد فتانه به او می آید . بعد چند نفر از همسایه های دیگر . دوباره رضا و آزاد . آزاد فشفشه دستش بود و با لبخندی معصوم دست تکان می داد " مامان ، منو ببین ! " . زن نگاهی به آزاد انداخت و دست ملایمی تکان داد. به یاد چهارشنبه سوری ده سال پیش افتاد ، قول داده بود که برود و نرفته بود و ده سالی می شد که هیچ خبری نداشت و بعد آزاد آمده بود آنهم به زور ! دستی مردانه را کنار بازویش احساس کرد . دست فشار ملایمی به بازوی او آورد. رضا داشت فشفشه به دست بچه ها می داد. نیم نگاهی به پشت سرش انداخت . مرد همسایه بود . با چشم به دنبال زنش گشت ، فتانه یا هر اسم دیگر کنار رضا داشت فشفشه روشن می کرد . " شما از آتیش نمی پرید خانم دکتر ؟! " با حالت گیج گفت " بله؟! " دست هنوز روی بازو بود و فشار ملایم ادامه داشت . " نازنین جان شما از روی آتیش نمی پرید ؟" احساس کرد گرمش شد . دستش را به آرامی رها کرد. رضا می دید خون به پا می کرد . نگاهی به رضا انداخت ، با آزاد مشغول بود . با خودش گفت از وقتی آزاد آمد رضا خوشحال شد و خوشحال ماند . مرد همسایه هنوز ایستاده بود . نازنین به سمت آتش رفت . مرد همسایه به آن طرف ردیف آتش ها رفت . نازنین دورخیز کرد. نگاه رضا را  احساس کرد . آزاد بالا پایین می پرید . " آفرین مامان ، آفرین مامان ، بپر " نگاهی به چشمان رضا انداخت . نتوانست چیزی بخواند ، آرام شروع به دویدن کرد . اولین بوته را پرید " زردی من از تو " با آتش حرف می زد دومین بوته را پرید " سرخی تو از من " و بعد آخری. مرد همسایه کمی کنار رفت تا نازنین رد شود . نازنین مثل باد گذشت صدایی مثل مه گفت " دوستت دارم " تعادلش را که پیدا کرد نگاهی به عقب انداخت ، رضا پیروزمندانه نگاه می کرد . آزاد از ته دل می خندید . مرد همسایه نزدیک تر آمد ." نازنین موهای کوتاه به شما می یاد " . دستی به سرش کشید ، روسریش افتاده بود . از تعریف مردانه او خوشش آمد . احساس کرد هنوز جوان است . روسری را سرش نکرد . گذاشت باد توی موهایی که ندارد بپیچد .