ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بی نام
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

تمام عمر کارش این بود که فضولی همکارانش را بکند . از درآمد این یکی سردربیاورد و از مشکلات خانوادگی آن یکی ، رفت و آمد های این یکی را مد نظر بگیرد و تعداد آروغ های بعد از ناهار آن یکی را بشمارد و همه را دقیق و دقیق با تمام جزئیات ، تمام جزئیات چندش آور به بالادستی ها ، به همان کسانی که هیچ وقت ندیده بود گزارش می داد . جزء به جزء، حتی خصوصی ترین اخبار را مثل حاملگی زن فلان همکار و یا بعدش سقط غیرقانونی همان جنین  . می دید که دور و برش هی خالی تر و خالی تر می شوند ، مرتبا می روند و دیگر باز نمی گردند و نمی توانست ارتباطی بین حاملگی و سقط و اخراج پیدا کند ، نمی توانست ارتباطی بین کتاب و مفقود الاثر شدن پیدا کند و مطمئن بود بین پیش بینی نتیجه بازی فوتبال و زندان سیاسی هیچ ارتباطی نیست  ولی باز نمی فهمید ، نمی فهمید .  حتی فرق بین بستنی و شفتالو را هم نمی فهمید و دقیقا بعد از گذشت سی سال و سه ساعت و سی و سه ثانیه حالا در تنهایی با یک حکم تشکر از خدمات صادقانه اش برای سازمان ، برای بالادستی هایی که هیچ وقت ندیدشان بازنشسته می شود و هیچ کس نیست . هنوز هم فرق بین بستنی و شفتالو را نمی فهمد .