ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
در این زمانه
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- عجب روز قشنگی ، حالتان چطور است ؟

- ببخشید آقا با بنده بودید؟

- بله ! به جز من و شما بر روی این نیمکت کس دیگری نیست !

- سئوالتان آنقدر عجیب بود که تصور کردم با آن سگ هستید . خیلی وقت بود که این جمله را نشنیده بودم .

- نه آقای محترم من دقیقا با خود شما بودم و پرسیدم حالتان چطور است ؟

- عجب سئوال عجیبی در این زمانه می پرسید . این سئوال خیلی وقت است که از مد افتاده است . متوجه نشدید ؟

- مگر پرسیدن احوال شما یا هر انسان دیگر هم از مد می افتد ؟

- هه ! حضرت آقا شما در کجای تاریخ منجمد شده اید ؟ نگاهی به دور و برتان بیندازید متوجه عرایض بنده می شوید . از تمام این آدم هایی که می بینید کدامیک با یکدیگر حرف می زنند یا می خندند. آن وقت شما روی این نیمکت نشسته اید و با لبخند از من می پرسید حالم چطور است ؟!! خدای من . راستی قیافه ی شما کمی برایم آشنا است . شما را قبلا جایی ندیده ام ؟

- قیافه ی شما هم برای من آشناست ولی خب گمان نمی کنم . من از جایی آمدم که ماهی هایش در تنهایی می میرند ،  همان جایی که انسان ها هنوز حال همدیگر را می پرسند . شما احتمالا از عصر پیچ و مهره و سیمان و بتون آمده اید ، همان زمانه ای که بوی پول می دهد . نه ! بی شک ما با هم آشنا نیستیم ، شاید فقط یک تصویر محو باشیم .

- نمی دانم شاید .