ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
فعلا بدون نام
ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

پیش نوشت : اسم ندارد . اگر کسی حوصله کرد و تا آخر خواند اسم پیشنهاد بدهد ممنون می شم .

نفهمید از چند راهروی پیچ در پیچ گذشتند . هی چپ هی راست ، راهروهای خالی و نیمه تاریک با دیوارهای یکدست سفید و سقف هایی کوتاه که قلب آدم می گرفت . پس از چند دقیقه پیاده روی رو به روی در اتاقی ایستادند . در اتاق باز شد و به او دستور دادند وارد شود . سربازی که تا آنجا همراهیش کرده بود بیرون کنار چهارچوب در مثل مجسمه ایستاد . اتاق به شدت روشن بود طوری که کمی چشمانش را تنگ کرد تا به نور عادت کند . اتاق مربع شکلی بود با یک میز چوبی زهواردرفته و سه عدد صندلی . همین ! مرد شیک پوش جوانی با کت و شلوار سرمه ای ، میانه قد با ته ریش و یک تسبیح به دست چپ و یک انگشتر عقیق بزرگ به انگشت دست راست جلو آمد و روی صندلی پشت میز نشست. مرد جوان دیگری که بیشتر شبیه سرباز وظیفه ها بود روی یک صندلی کمی با فاصله از میز نشست و خودش را برای نوشتن آماده کرد .

" نام  و نام خانوادگی :  قربانعلی زاهد،

سال تولد : 1321

شغل : شوفر تاکسی.

آدرس : میدان بهمن ، خیابان شهید صالح ، بن بست شهید حشمتی ، پلاک 1+12

شماره پلاک ماشینش در جیب مقتول پیدا شده ولی طبق گفته ی شاهدان شب حادثه ساعت ده شب خانه بوده است. هیچ اثری از درگیری در ماشینش دیده نشده است . هیچ اثری از شن و ماسه ی ساحل در ماشینش مشاهده نشده است . "

مرد کت شلواری ضبط صوتی روی میز گذاشت و دکمه ی قرمز ضبطش را فشار داد .

- خودتو معرفی کن .

- قربانعلی زاهد .

- سن ، شغل ، آدرس ...

- شصت وشش سالمه . متولد 1321 . شوفر تاکسی ام . یعنی یه پیکانٍ تاکسی دارم باهاش کار می کنم . سه تا دختر دارم . آدرس خونه هم  هست کشتارگاه . بن بست شهید حشمتی . پلاک 1+12

- پلاک ماشین ؟

- 258ت21

- دقیق یادداشت کن . دقیق. اون کشتارگاه رو هم بنویس میدون بهمن . شمارشم همون شماره ای که توی جیبش پیدا کردیم . اینم بنویس.

- چشم قربان .

- خب تعریف کن .

- دوباره از اول ؟

- بله از اول

-آخه ... من همه ی اینا رو یکبار، کامل تعریف کردم.

- آخه نداره. یکبارٍ دیگه همه رو از اول تا آخر تعریف کن. ما کارمون همینه تازه کلی هم وقت داریم .

- ای خدا چه غلطی کردم. عجب مخمصه ای . گفتم که دیشب بود یا پریشب نمی دونم بس که همه چی با هم قاطی شده آدم دیگه حساب روزا هم از دستش در می ره .

- خب

- هیچی دلٍ ما یه غلطی کرده بود هوس زیارت داشت گفتم یه سر برم امامزاده صالح حدودای ساعت نه بود جای شما خالی رفتم یه زیارتی کردم و سریع برگشتم که به شلوغی نخورم . همین جوری مست زیارت و اشکایی که ریخته بودم نرم نرمک برای خودم رانندگی می کردم که گفتم یه مسافری هم بزنم ، هم بنده ی خدایی توی این سرمای زمستونی تو خیابون نمونه هم کمک خرجی زن و بچه و این حرفا بشه . آخه می دونید که خرج اینقدر زیاد شده که آدم چهار شیفتم کار کنه کفاف زندگیشو نمی ده .

- خب خب ، اینا رو می دونم بقیه رو بگو .مقتول رو کی دیدی؟

- مقتول؟ مگه کشتنش ؟!!

- کاری به این کارا نداشته باش . ادامه بده .

- چشم . داشتم همینجوری برای خودم پهلوی رو می اومدم پایین که ..

- پهلوی ؟!

- خیابون پهلوی دیگه .

- منظورت خیابون ولیعصر ؟

- بله زمانی که من هم سن و سال شما بودم بهش می گفتن خیابون پهلوی حالا می گن  ولیعصر  شاید چند وقت دیگه بگن مش غلامحسین . چه می دونم اسم ٍدیگه حالا چه فرقی می کنه ؟

- فرق می کنه آقا ، فرق می کنه . اسم خیابونا رو عوض نکردیم که دوباره همون اسمای قدیمی رو بگید .

- باشه جناب هرچی شما بگید. داشتم ولیعصر رو می اومدم پایین که دست تکون داد و منم وایسادم. سریع پرید بالاو گفت آقا بریم زود باش.

- چند سالش بود ؟ چی پوشیده بود ؟

- واللا تو اون تاریکی من خیلی خوب متوجه نشدم ولی سی رو راحت داشت . یه تی شرت مشکی . می گم تی شرت چون تو اون هوای سرد با تی شرت اومده بود بیرون خیلی برام عجیب بود . با ... فکر کنم یه جین کهنه و رنگ و رو رفته بود . آره انگار اگه اشتباه نکنم. یه کاپشن کرم رنگ هم اگه اشتباه نکنم دستش بود.  

- بسته ای ، کیسه ای ، چیز دیگه ای به جز کاپشن دستش نبود ؟

- نچ .

- هیچی ؟

- هیچی .

- مطمئنی ؟!

- بله آقا مطمئنم. حالا درسته شصت سال رو رد کردم ولی باور بفرمائید حواسم هنوز سرجاشه.

- اینو یادداشت کنید .

- چشم قربان .

- خب ادامه بده .

-  گفتم که خیلی با اضطراب سوار شد . راستش یه ذره تعجب کردم ولی خب از اونجایی که ریخت و قیافش بد نبود چیزی نگفتم. احساس کردم یذره مضطربه .

- بوی خاصی نمی داد ؟

- مثلا چه بویی ؟

- یه بوی عجیب . یه چیزی که یکدفعه بزنه تو ذوقت . 

- واللا من که این عطر و ادکلنای جدید رو نمی شناسم .

- نه منظورم بوی خاصٍ، نه بوی  ادکلن

- مثلا بوی تریاک ؟

- مثلا بوی ماهی ، بوی دریا . همچین بوهایی نمی داد ؟!

- هه هه ، مزاح می فرمائید ؟ بوی دریا اونم تو تهرون ؟!!!

- سئوالم جدیه . جواب بده.

- نه آقا همچین بوهایی نمی داد . اینو مطمئنم . بوی ماهی یا دریا ، نمک دریا ، حتی بوی صدف دریا رو هم نمی داد . هیچ بسته ای هم دستش نبود ، حتی کیف هم دستش نبود . فقط یک کاپشن کرم رنگ بود اگه اشتباه نکنم . خودشم تی شرت مشکی با یه جینٍ کهنه پوشیده بود . بوی ماهی هم نمی داد ، بوی دریا .... نچ . ابدا"

- اینو یادداشت کن . خب بگو . بقیش .

- هیچی من  پرسیدم آقا نگرانی ؟ چیزی شده؟ مضطربی ؟ حتی گفتم کمکی از دست من بر میاد؟ خب آدمیزاده دیگه . بالاخره انسانه . گفتم شاید کمک می خواد .  مرتب برمی گشت و عقب رو نگاه می کرد. انگار که کسی تعقیبش می کرد ، یه چیز توی این مایه ها . دوباره پرسیدم آقا چیزی شده ؟ گفت دنبالمن . تند تر برو . گفتم آقا فضولیه ولی کی دنبالته ؟ اصلا چرا دنبالتن ؟ دزدی کردی؟ کلاه برداشتی؟ بدهکاری ؟! گفت نه آقا نه ! منم خب دیدم اوضاع کمی مشکوکه گفتم آقا من تا آزادی بیشتر نمی رم . آزادیه دیگه درست گفتم اسمشو ؟

- بله . میدون آزادی . خب

- حالا از شما چه پنهوون تا پایین تر هم می رفتم ولی خب ترسیده بودم . با خودم گفتم بخشکی شانس . دم شبی چه مسافری گیرم افتاد . ترسیدم پول هم نداشته باشه . تا گفتم پرسید کدوم آزادی؟ گفتم همون آزادی . دوباره پرسید کدوم ؟ راستش یجورایی احساس کردم حرفش بوداره . سریع دوزاریم افتاد . پرسیدم دانشجویی ؟ سریع گفت نه نویسندم . پرسیدم خبر ؟ روزنامه نویس ؟ گفت نه داستان می نویسم . داستان . کتاب . یکجوری گفت انگار من بی سوادم . نمی دونست اون موقع که هنوز نبوده من دیپلمم رو گرفته بودم . همچین می گفت کتاب انگار داره راجع به یک حیوان منقرض شده صحبت می کنه . خیلی بهم برخورد . ساکت شدم . یکذره یواش کردم تا بلکه مسافری بزنم . راستش ترسیده بودم . دوباره به عقب نگاه کرد و گفت آقا تندتر تندتر . با تحکم گفتم می خوام مسافر بزنم . راستش خب بهم برخورده بود .

- گفتی مرتب بر می گشت و به عقب نگاه می کرد ؟

- بله .

- چیزی عقب دیدی ؟ منظورم اینه که از آینه ی وسط نگاهی انداختی چیزی دیدی؟ چیز مشکوکی ؟

- نگاه که انداختم . خب هر آدم عاقلی نگاه می کنه ببینه چیه که هی ازش در می رفت ولی به جز یکسری ماشین معمولی چیزی نبود . اون ساعت خب پهلوی ببخشید خیابون ولیعصر کم و بیش شلوغه دیگه. خودتون که می دونید .

- یادداشت کن . دقیق .

- چشم قربان

- خب ادامه بده .

- هیچی . دیدم اینجوریه . گفتم کرایه تا آزادی می شه سه تومن . اونم نامردی نکرد فوری یه پنج هزاری برداشت و گفت آقا سریعتر . منو برسون ترمینال غرب . منم دیدم اینجوریه گفتم خب چی کار بهش دارم . کرایشو که داده . پامو گذاشتم رو گاز و اتوبانو اومدم پایین .

- دوباره عقبشو نگاه می کرد .

- کم و بیش . چند دقیقه ای ساکت شدم تا اینکه خودش سر حرف اومد . گفت همیشه از دستشون فرار می کرده ، همشون ولی هر جا می ره سریع گیرش می یارن . ظرف یکی دو ماه . من ساکت نشسته بودم . حتی نپرسیدم کیا . همون پنج هزاری برام کافی بود . خودش دوباره شروع کرد . می گفت بچه بوده ، یکبار با ماشین باباش توی شمال بدون گواهینامه رانندگی می کرده زده به یه پسربچه . گفت حدود شونزده سالش بوده . بعدشم در رفته . حالا از همون موقع دنبالشن

- گفتی شمال ؟

- بله آقا خودش گفته بود شمال . گفت سال 71 این حدودا . می گفت اسم پسربچه هم سروش بوده. بعد گفت پسر بچه یک هفته توی کما بوده و بعدشم مرده .

- یادداشت کن . یادت نره . سال 71 رو هم بنویس .

- چشم قربان .

- خب ادامه

- بهش گفتم آخه پسرم چرا در رفتی ؟ می ایستادی ببینی چی شده . می دونید چی گفت ؟ گفت باور کردی پیرمرد . ما رو می گی جا خوردیم . گفتم چطور . یه خنده ای کرد قاه قاه . مو به تنم سیخ شد . گفت همش داستان بود . داستان بود پیرمرد . سروش ، سال 71 ، تصادف ، همش داستان بود. ما رو می گی همچین براق شدیم . با خودم گفتم ببین یک الف بچه ی مزلف چه جوری گذاشتتم سرکار . خیلی بهم برخورد . گفتم یعنی تصادف نکردی ؟ سرشو و تکون داد و گفت نچ . اون موقع تازه به چشماش که به من خیره شده بود نگاه کردم . یجوری بود . مثل اینایی که از این کوفتیای جدید می کشن . رگای توی چشمش قرمز شده بود اصلا چشماش کاسه خون بود . هول برم داشت . پرسیدم پس کی دنبالته ؟ گفت وهم ، وهم می دونی چیه ؟ وهم توی داستانا . من که سر در نیاوردم . خب دیپلم من ماله اون ور انقلابه . حرف این جدیدیارو نمی فهمم . فقط می دونم می رن یه چیزایی می کشن و دیگه خدا رو هم بنده نیستن . زمان ما فقط تریاک بود. باور بفرمائید . همین .

- خب پس تو کسی رو ندیدی ؟ بوی ماهی هم نمی داد .

- من آدم مشکوکی رو ندیدم. وهم یا هرکوفتی که اون می گفت . بوی ماهی و دریا هم نمی داد. بعدشم هیچی رسیدیم آزادی و پیاده شد . حتی دستم داد . دستش سرد بود . تشکر کرد و با خنده گفت داستان بود پیرمرد داستان بود . ناراحت شدم . دوس ندارم کسی پیرمرد صدام کنه . می فهمید که .

- می فهمم .

مرد کت شلواری دکمه ی سیاه کنار دکمه ی قرمز را فشار داد . دکمه ی قرمز ضبط صوت با صدای تق از جا پرید .

- راستی اسمش چی بود ؟ اسمشو فهمیدید ؟

- نه هنوز .وقتی پیداش کردیم انگار صد سالی می شد که مرده، سرد ، سنگ . همه جاش پر ماسه ی ساحل بود ، همه جاش و بوی ماهی گندیده می داد، انگار از دریا افتاده بود وسط تهران . کلی هم کاغذ پاره دوروبرش بود . مثل اینکه داستان باشند ، فکر کنم دست خط خودش بود .یکیشم همینی بود که برای تو گفته بود داستان سروش ، زیر گرفتن با ماشین ، کما . پلاک ماشین تو هم توی جیب کاپشنش بود و همین . کارت شناسایی نداشت . هیچی که بشه فهمید از کجا اومده فک و فامیلش کین هیچی .

- کشتنش ؟

- مثل اینکه .

- بنده خدا می گفت دنبالمنا . می گفت می کشنم . می گفت می دونم آخرش می کشنم . وقتی می پرسیدم کی می خندید و می گفت داستان ٍ پیرمرد . داستان

- شما می تونید برید ولی ماشینتون فعلا اینجا می مونه . خودتون هم از تهران خارج نشید . شاید دوباره لازم بشه همو ببینیم .

- آخه ماشینم؟

- ماشین اینجا می مونه . فعلا خداحافظ آقای زاهد .