ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
مارپیچ حافظه
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

آدم ها دوست ندارند یکی مدام دور و برشان باشد که همه چیز را دقیق به یاد آورد . آدم ها خیلی وقت ها دوست ندارند کسی با یک حافظه ی عجیب تمام حرفهای آنها را از دل گذر زمان بیرون بکشد و در مواقع حساس صاف توی صورتشان پرتاب کند . آدم ها دوست دارند هرازگاهی فراموش شوند و هیچ اثری از کارها و گفته های آنها باقی نماند . آدم ها موجودات عجیبی هستند .

بیستم مهر ماه بود . می گویم بیستم مهر ماه چون دقیقا روز تولد واقعی من بود نه آن تاریخ الکی مسخره که توی شناسنامه ام با یک جوهر پررنگ و سمج به اصرار پدر و مادرم نوشته شده است و بعدها از شانس من دقیقا در همان روز که به طرز عجیبی در شناسنامه ی من جا خوش کرده بود نمی دانم یک سری آدم خدانشناس زدند و دو تا برج به چه هیبت را به تلی از سیمان و بتون و میل گرد تبدیل کردند و حالا هر کجا می خواهم آن تاریخ لعنتی را به لاتین بنویسم بر بخت بد خودم لعنت می فرستم .  بله بیستم مهر ماه بود . یکی از همان روزهایی که با حس خوبی از خواب بیدار شدم و در اثر خودشیفتگی مفرط از خدا به خاطر آفرینش خودم تشکر کردم و بعد روزم را با نان سنگک داغ و پنیر تبریزی اعلا و چای در استکان کمر باریک لب طلایی شروع کردم و بعد عین شاهزاده ها به ناچار از قلمروی آرام خودم به درون اجتماع وحشی پرتاب شدم . دقیقا یادم است . ترافیک بود . عجب ترافیکی . توی یک تاکسی درب و داغان کنار پنجره ی سمت چپ دقیقا پشت سر راننده ی پیر نشسته بودم و آن قدر ترافیک بود که سه بار تمام خال های پشت سر آقای راننده را از گوش چپ تا انحنای گردن و بعد گوش راست شمردم و در همان حال و احوال بود که یک خانمی که صدایش شبیه صدای فیل بود مرتبا از توی رادیو نعره می کشید و یک خانم دیگر با صدایی شبیه صدای آن آقایی که بیست سال پیش در رادیو می گفت صدایی که می شنوید صدای آژیر خطر و بدن آدم را به رعشه می انداخت مرتبا می گفت چمران از شمال تا پل پارک وی ، صدر از خروجی مدرس تا ناکجا آباد اتوبان همت از پل شهرک قدس تا خیابان گاندی  همه و همه بسته است و رانندگان محترم یک راهی برای خودشان کشف کنند تا بتوانند به مقصد برسند و آن وقت یک آقایی که به نظرم قیافه اش از سرخی و خوشحالی احتمالا شبیه هلو بود هی فریاد می زد بله کمربند ایمنی خیلی خوب چیزیست و رانندگان محترم با آرامش رانندگی کنند. همان موقع بود یعنی دقیقا راس ساعت هفت و بیست و پنج دقیقه که ساعتم را نگاه کردم و فهمیدم کارتم قرمز خواهد خورد که یک آقایی که کت چهارخانه ی دودی رنگ با شلوار مشکی پوشیده بود صفحه ی روزنامه ی صبحش را ورق زد و بوی گند روزنامه در محیط تاکسی چنان پیچید که حالم بهم خورد و دلم می خواست زودتر به مقصد برسم . و دقیقا دو دقیقه بعد بود که احساس کرد کت آن آقا را جایی حتما دیده ام و به یاد آوردم در خانه ی خاله اشرف روی میز در صفحه ی بیست و سه کاتالوگ کارهای تابستانی لباس های مردانه مارک فلان که از آوردن نام مارکش خودداری می کنم تا به من خرده نگیرید که تبلیغ می کنم چون می دانم شما خوانندگان باهوش و تیزبینی هستید آن کت را تن یک آقایی با قیافه ای فوق العاده جذاب دیده بودم و با خودم دقیقا در همان موقع که در روز یکم شهریور ماه ، سالروز تولد ابن سینا و دست برقضا شوهر خاله ام بود با خودم گفتم عجب کت زیبایی و از خسرو شوهر خاله اشرفم که دقیقا در همان روز هفتاد سالگی را رد می کرد پرسیدم به نظرتان این چند؟ و او در حالیکه برای صدمین بار داشت کتاب صد سال تنهایی مارکز را می خواند و انتهای سبیل خاکستریش را زیر دندان هایش ریش ریش می کرد شانه ای بالا انداخت که یعنی من نمی دانم .  همان روز بود که من کم کم شبیه ترافیک شدم و ترافیک به طرز عجیبی شبیه من شد و دست آخر شدیم مثل دوقلوهایی که حتی دیگر تشخیص مان از هم سخت شده بود و وقتی آن آقا با آن کت چهارخانه ی دودی با آن روزنامه ی صبح بدبویش پیاده شد نگاهی به من کرد که حدس زدم احتمالا من را با ترافیک اشتباه گرفته است و مجبور شدم توی دلم برایش توضیح بدهم که هم نشینی دو ساعته ی هر روز من با ترافیک ، من را به این روز انداخته است و البته مطمئنم که آن آقا حرف من را نشنید چون یک اسکناس مچاله ی پانصد تومانی را با بی خیالی تمام تحویل راننده ی تاکسی داد که من خیلی جا خوردم چون به نظرم بعید می آمد یک آقایی به آن شیکی اسکناسی به آن کهنگی به دست راننده بدهد و در همان حال بود که چشمم به شماره اسکناس پانصد تومانی افتاد و ناخودآگاه ارقام 223235 . 13/20 گوشه ی بالای راست اسکناس در حافظه ام ضبط شد و البته آن اعداد در ذهنم باقی ماندند تا دقیقا سه ماه و چهار روز از همان تاریخ یعنی بیستم مهرماه گذشته بود که همان پانصد تومانی مچاله به دست من رسید و به طرز عجیبی بوی گند روزنامه می داد . بله دقیقا بیستم مهرماه بود که من هرچه به صفحه ی موبایلم زل زدم تا ببینم کسی به من تبریکی می گوید یا نه دیدم هیچ خبری نیست و دقیقا بعد از پنج ساعت از قرمز خوردن کارتم که می شد ساعت یک بعد از ظهر از درک این حقیقت که من تنها هستم بسیار رنج بردم و برای کاستن دردهای خودم که ناشی از تنهایی و طرد شدن توسط دوستانی بود که من زمانی با آنها دوست بودم و بعد تنها به خاطر اینکه همه چیز را با تمام جزئیاتش به خوبی به یاد می آورم و از یادآوری این جزئیات لذت می برم مرا ترک کردند ، خودم را در رستورانی در خیابان مهناز به استیک با سس قارچ دعوت کردم و البته بماند که کلی منتظر تاکسی ایستادم و دقیقا سی و سه بار گفتم مهناز ، مهناز که دست آخر بدون شک شبیه مهناز نامی شده بودم که تاکسی برایم نگه داشت و من جلو کنار دست راننده نشستم و چهار دور تعداد گلبرگ های گل های خشکی که روی سردنده ای زرد رنگ ماشین بود را تا خیابان مهناز شمردم . همان روز بود که تکه های استیک آبدار را با سس قارچ مخلوط می کردم و با آرامش تکه تکه اش را مزه مزه می کردم و می دانستم آن آقای پیری که سفارش من را از من گرفته بود با تعجب به من که تنها با آرامش مشغول بلعیدن استیکم هستم نگاه می کرد و حدس می زنم با خودش می گفت بدون شک این پول ندارد و من هم مستقیما به کفش های ارزان قیمت او زل زده بودم که می دانستم نمونه ی آن کفش ها را در گوشه ی سمت چپ ویترینی در مغازه ای واقع در یکذره مانده به میدان مخبرالدوله که اسمش را به همان دلایلی که در بالا ذکر کرده ام نمی آورم دیده بودم و در همان حال که استیک را با آرامش می جویدم با خودم فکر کردم که آن روز که آن کفش مسخره را در ویترین آن مغازه دیدم رفته بودم برای سفره ی عقد همکارم از کوچه ی مهران گل دست ساز سفید تحویل بگیرم و سیصد و سه شاخه ی گل سفید دست ساز کوچک را به قیمت بیست و سه هزار تومان تحویل گرفتم و همان روز بود که دقیقا تمام پله های پل های عابر پیاده ی اطراف میدان را محض تمرین دادن به مغز خسته ام شمرده بودم و حتی برای استراحت چند لحظه بالای پل هم ایستاده بودم و به ترافیک نگاه کرده بودم و حتی خوب یادم است که دقیقا وسط میدان پلیس زحمتکشی بود که آنقدر در سوت خودش می دمید که رنگش به کبودی می زد و آن سوت ناگهان مرا یاد زنگ ورزش دوران دبستانم انداخت که خانم طلایی معلم کلاس ورزشم تنها معلمی بود که دوستش داشتم و من همیشه مجبور بودم دراز و نشست بزنم آن هم نه یکی نه دو تا بلکه دقیقا صد تا و راستش را بخواهید تا به آن روز یعنی همان بیستم مهر ماه که بیست و پنج سالم تمام شد و در عمق تنهایی در همان رستوران تولدم را با استیکی با سس قارچ و زیر نگاه های آن پیرمرد جشن گرفته بودم چنین رکوردی را ثبت نکرده بودم . و هنگام اتمام استیک و پرداخت پول آن خوشحالی چشمان پیرمرد را دیدم و تمام طول راه را قدم زنان به سمت محل کارم بازگشتم و خیلی فکر کردم که چرا اطرافیانم حتی دیگر حوصله صحبت کردن با من را ندارند. شما هم گویا خمیازه می کشید . می دانم کمی خسته شده اید . این خمیازه ی شما مرا به شدت یاد خمیازه های مکرر رئیسم انداخت در دو سال پیش هنگامی که می خواست حکم افزایش حقوق من را امضا کند و هی لب و لوچه اش را کج و راست می کرد و کله ی کچلش را می خاراند که همان کله ی طاسش مرا به یاد همسایه خانه ی مادربزرگم انداخت که .... .