ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
اتفاق لعنتی
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

همیشه یکسری اتفاقات هستند که آدم را عوض می کنند . شاید بهتر است بگویم زندگی آدم را عوض می کنند و با اتفاق افتادنشان تو دیگر همان توی قبلی نخواهی بود . بعضی ها این اتفاقات را بدبختی می نامند و برخی دیگر خوشبختی . بعضی اعتقاد دارند که در یک روز خاصی باید اتفاق می افتاده است و نامش را تقدیر می گذارند و برخی دیگر کفاره‌ی گناهان می نامندش . در مورد من ، منی که همین الان با شما در حال صحبت کردن هستم این اتفاق هیچ نامی ندارد . فقط برای اینکه از تمام اتفاقات روزمره‌ی دیگر متمایزش کنم آن را اتفاق لعنتی می نامم . ولی همین جا به شما یادآور می شوم که واژه‌ی لعنتی یک صفت با بار معنایی منفی نخواهد بود چه بسا می‌شد به جای آن از واژگانی چون مربای هویج ، میل لنگ و یا حتی پتیاره استفاده کرد . واژه‌ی لعنتی صرفا یک تمایزساز است . صرفا یک تمایز ساز.

مثل هیچ اتفاق دیگر نبود . حتی آن اتفاق های بزرگ ، حتی آن وحشتناک ها . برای من یک چیز دیگری بود . یک اتفاق لعنتی که آمد و ماندگار شد . برای من عجیب تر از آن بود که بتوانم بشناسمش و هنگامی که به خودم آمدم اتفاق لعنتی همه ی روح مرا در بر گرفت.

من از درون فاسد می شدم و اتفاق لعنتی از بیرون مرا فاسد می کرد . دست چپم شروع اتفاق لعنتی بود . اوایل با بوی گندی از خواب بیدارم می کرد . نمی فهمیدم بو از کجاست . احساس می کردم لاشه‌ی گربه ای زیر تخت افتاده است یا غذای چند هفته مانده‌ای بیرون یخچال . به حالت جنون‌واری تمام خانه را می گشتم . پشت یخچال ، پشت اجاق گاز ، زیر تخت ، توی کمدها ، توی لباس ها حتی توی جوراب ها و رخت های چرک ولی چیزی پیدا نمی کردم  و هر کجا می رفتم آن بوی گند به من نزدیک بود و باز چیزی پیدا نمی کردم . روزی در اداره متوجه شدم که آن بوی گند آنجا هم هست و همکاری با نگاه چپ چپ به من گفت فلانی بو می دهی ! من ناراحت از این حرف سریع به خانه آمدم و حمام کردم . بعد از حمام شاید تنها پنج دقیقه بو نمی دادم و دوباره همه چیز شروع می شد . خودم را لخت جلوی آینه وارسی می کردم . من سالم بودم و نمی دانستم چرا بو می دهم . وسواس گشتن جای خودش را وسواس حمام داد . روزی بیست دفعه شاید هم بیشتر حمام می کردم و هنوز بو می دادم . به بو عادت نمی کردم و همین نمی گذاشت شب ها راحت بخوابم . این مرحله ، مرحله ی موش و گربه بازی اتفاق لعنتی با من بود  تا اینکه یک روز ، یک روز عادی بعد از حمام متوجه شدم دست چپم قهوه‌ای رنگ شده است . از نوک انگشتانم شروع شده بود و تا کف دستم پیش رفته بود . قهوه ی تیره ، قهوه ای با بوی گند . به پزشکان مراجعه کردم . جلسات متعدد برگزار شد . من یک بیماری خاص گرفته بودم که از هر یک میلیارد نفر یک نفر به آن مبتلا می شد و من آن یک نفر شده بودم . اتفاق لعنتی من این بود که من کم کم فاسد می شدم و این ادامه داشت . پزشکان درمان قطعی برای این اتفاق لعنتی نداشتند . روی من آزمایشات متعددی انجام شد. قهوه ای تیره از کف دست چپ تا بالای مچ پیشروی کرد . من بوی گند می دادم ولی دیگر نگران نبودم . گوشت تن من در حال فاسد شدن بود و همان طور روح من . دستم را توی کیسه‌ی پلاستیکی می کردم و در جیبم قرار می دادم و بیرون می رفتم . مردم چپ چپ نگاهم می کردند . من طاقت نداشتم . سرکار هم نمی توانستم بروم . استعفا دادم . پزشکان جواب منفی دادند . من خانه نشین شدم . این شد زندگی جدید من ! تمام دوستانم تا چند وقت حالم را پرسیدند و دیگر به سراغم نیامدند . از بالای مچ به نزدیک آرنج رسیده بود . همسایه ها از بوی گند شکایت می کردند و من با دست چپ درون پلاستیک و درون جیب با آنها همدردی می کردم . زندگی به گونه ای متفاوت بود . به اینترنت پناه بردم چیزی نیافتم . به کتاب پناه بردم و تنها و تنهاتر شدم . احساس کردم تا به حال وقتم را تلف کرده بودم . نمی دانستم چقدر وقت دارم ولی می دانستم به زودی فاسد خواهم شد و همه چیز از کار خواهد افتاد . دست چپم دیگر کار نمی کرد چرا که قهوه ای به بالای بازو رسیده بود . دست چپم دیگر حس نداشت وقتی که با کارد آشپزخانه قطعش کردم . حتی خون هم نیامد فقط یک زردآب کمرنگ بود بدون هیچ دردی. می دانستم اتفاق لعنتی دست بردار نخواهد بود . می دانستم همه چیز شروع خواهد شد . دیگر وقتم را تلف نمی کردم . باید بیشتر از زندگی لذت می بردم ولی اتفاق لعنتی به خاطر ماهیت بانفوذ و غیر قابل انکارش بر من پیروز گردید .

قهوه ای از شست پای راست شروع شد . تا زانو مشکلی نبود به جز لنگیدن ولی به کشاله ی ران که رسید دیگر نمی توانستم یک تکه گوشت لخت را به دنبال خودم بکشم . بدون دردی پای راست قطع شد ، با کمی زردآب . برآن شدم که اینها را بنویسم چون می دانم به زودی دست راست نیز قطع خواهد شد و من شاید نه از اتفاق لعنتی بلکه از گرسنگی بمیرم و این نیز ماهیت پیروزمندانه ی اتفاق لعنتی است . اتفاق لعنتی قاتل من نیست !