ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
روز دیگر
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

مادرش را کشت . آنقدر انگشتان قوی اش را روی خرخره اش فشار داد تا تمام کرد . بعد با وحشت از خواب پرید. ساعت موبایلش شش صبح را نشان می داد . با خودش فکر کرد چرا باید او را می کشت . بدون جواب ماند. از خوابش متنفر شد . به سختی از رختخواب پایین آمد. دو دقیقه ی بعد روی سنگ سرد توالت نشسته بود و دوباره به خوابش فکر می کرد . یک ربع بعد لقمه های نان بربری با پنیر را می بلعید و چای کیسه ای را درون لیوان بزرگ بالا پایین می کرد . نیم ساعت بعد کفش هایش را با دستمال تمیز کرد و ... روز دیگری شروع شد .