ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
خواب در خیابان ولیعصر
ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

کلمات را می قاپم

می خواهم چیزی بنویسم

شعری

حرفی

شاید هم داستانی از مردی که می خواست داستانی بنویسد

از مردان دیگر ؛

خواب در خیابان ولیعصر

رو به روی جام جمی که هیچ از آن نمانده است

بوی قهوه و شکلات

و دلبرکانی به ظاهر شاد

در آینده ی زودرس خواب آلوده ی رختخواب های چشم به راه؛

و من در فکر مردی که دیده بودم

در فکر چشم هایی که هنوز زنده اند

در فکر قول هایی که طعم گس می دهند

کاکتوس هایی که صدای قهقه شان آزارم می دهد

خواب در خیابان ولیعصر

کابویی در انتهای راه قفل می زند

چرخ ها را قفل می زند

می پرم

خوابم در خیابان ولیعصر

تکه تکه می شود و می ریزد .