ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
می خواست شاهکار بیافریند .
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

می خواست درباره‌ ی غروب خورشید شعری بگوید . شاعر را می گویم . اسمش سیاوش بود . یا گمان کنم سیاوش بود . روزی برای دیدن غروب زیبای خورشید بر بالای بام آپارتمان سی و چهار متری اش ایستاده بود . با شعر گفتن و فروش آن خرجش نمی گذشت . سی و چهار متر هم به زور اجاره کرده بود و با بقیه ی پولش پیکان قراضه ای خریده بود که هم مسافر می برد و هم کتاب شعرش را می فروخت . اسمش سیاوش بود به گمانم . بر بالای پشت بام با مداد و دفترچه ی با برگه های کاهی به خورشید در حال غروب نگاه می کرد . می خواست شاهکاری خلق کند . به خورشید نگاه کرد چیزی به ذهنش خطور نکرد . کمی عقب تر رفت . می خواست هیبت ابرهای کبود رنگ را نیز خوب درک کند . ابرها کمی از خورشید را پوشانده بودند ولی خورشید تندتر فاصله می گرفت . ساختمان سی و چند طبقه ای گوشه ی چشم چپش را پر کرده بود. از ساختمان سی و چند طبقه عصبانی شد . عقب تر رفت تا ساختمان خودش را کنار کشید . خورشید بود و ابرهای بنفش رنگ و ردپای مه آلود جتی درست وسط آسمان . بند رختی آن گوشه ی کادرش خودنمایی می کرد . درست در گوشه ی راست بعد از بشقاب های ماهواره زنگ زده ی قارچ مانند . چند قدم بزرگ عقب تر رفت و از بشقاب ها فاصله گرفت . نگاهش را از لباس زیر کهنه کند و به خورشید دوخت با آن ابرهای بنفش تیره . صحنه اش بدون نقص شده بود . حالا باید مداد را روی کاغذ کاهی فشار می داد و شاهکارش را خلق می کرد .

شاعر ، به گمانم اسمش سیاوش بود از جلوی پنجره ی طبقه ی پنجم گذشت . برنامه ی کودک از تلویزیون پخش می شد و کودکی با انگشتانی نارنجی پفک می خورد . طبقه ی چهارم خاموش بود . زن و شوهر کارمند هنوز برنگشته بودند . طبقه ی دوم پیرزن ارمنی فال قهوه می گرفت . طبقه ی اول را دید . حسرت خورد چرا تخت خوابش را صبح مرتب نکرده بود .

شاعر روی زمین ولو شده بود . کاغذ های کاهی قرمز رنگ بودند و نوک مداد شکسته بود.