ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
آشنایی
ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

مرد از زیر چشم نگاهی به زن کناردستش می اندازد . زن متوجه نگاه می شود و رویش را به سمت پنجره بر می گرداند و درختهای دونده را نگاه می کند . مرد با خودش فکر می کند حتما خودش است . شاید نشناخته است. یعنی باید آشنایی بدهد؟ حداقل ده سال از آن روزها گذشته است . زن در ترافیک به دخترکی که کاپشن صورتی رنگی پوشیده است لبخند می زند . دست چپش را طوری روی پایش قرار می دهد تا مرد حلقه ی دستش را ببیند . زن با خودش فکر می کند دقیقا یازده سال و سه ماه از آن روز گذشته است . همیشه دلش می خواست اگر دوباره دیدتش ازش بپرسد چرا ولی حالا که کناردستش نشسته است حتی نمی تواند به چشمانش نگاه کند . با خودش فکر می کند اگر سلام کند حتما جواب سلامش را می دهد . مرد با خودش فکر می کند چرا او سلام کند؟ حتما زن هم او را شناخته است . با خودش می گوید بگذار اول او سلام کند آن وقت تو جواب سلامش را می دهی .

زن سر ظفر پیاده شد . نیم نگاهی به مرد انداخت . مرد در شش و هشت پیاده شدن بود. سمند زرد رنگ حرکت کرد. زن در کنار خیابان با نگاه ماشین را تعقیب کرد . مرد خودش را با موبایلش سرگرم کرد. می دانست باز هم ترسیده است .