ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
لانه های عقاب نا تمام
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

براق کننده ی ماشین ظرفشویی ، بستنی زمستانی ، ماکارونی ، استون . براق کننده ی ماشین ظرفشویی ، بستنی زمستانی ، ماکارونی ، استون .

- زهرمار . چته اینقدر بوق می زنی عوضی ؟ مگه نمی بینی جلویی نمی ره ؟!

 این موقع سال همه ی مردم دیوانه می شوند . در خیابان های تهران سگ صاحبش را نمی شناسد . براق کننده ی ماشین ظرفشویی ، بستنی زمستانی ، ماکارونی ، استون . باید یادداشت می کرد . همیشه باید یادداشت کند تا یادش نرود . مخصوصا با این حواس جمعی که دارد . اگر یادداشت می کرد لازم نبود اینقدر همه چیز را تکرار کند .  شش ، پنج ، چهار ، صفر . به چراغ راهنمایی خیره می شود . علامت PO خودنمایی می کند . از آینه ی وسط نگاهی به ماشین پشت سرش می اندازد . دیگر بوق نمی زند . براق کننده ی ماشین ظرفشویی ، بستنی زمستانی ، استون ... دوباره به چراغ راهنمایی نگاه می کند . آخری چی بود ؟ یادش نمی آید .

شما یک پیام صوتی دارید .

با تعجب نگاهی به صفحه ی موبایلش می اندازد .

- سلام بهار . نمایشگاه امسال همان جای همیشگی . پنجشنبه ی این هفته روز اول است از ساعت چهار بعد از ظهر اگر توونستی سه اونجا باش . امیدوارم ببینمت . بچه عقاب ها را برات کنار گذاشتم .قربانت . هویار

براق کننده ی ماشین  ظرفشویی ، هویار؟ بستنی زمستانی ، هویار ! ماکارونی ...، بغض می کند و بعد چراغ راهنمایی از نقطه ی قرمز رنگی به سطحی قرمز رنگ تبدیل می شود  . ماشین عقبی با یک بوق کوتاه به او می فهماند که چراغ سبز شده است . راه می افتد .

 هویار و لانه ی عقاب هایش . چقدر زود گذشت . آخرین باری که او را دیده بود با قهر ازش جدا شده بود . در کارگاهش ، خارج از شهر . کارگاه پر بود از نقاشی های بزرگ با قاب های چوبی ساده . نقاشی هایی با ابعادی نامانوس که هول به دل آدم می ریختند هر گوشه ی کارگاه ولو بودند . رو به روی بوم بزرگ نارنجی رنگی با خط های قهوه ای ایستاد . زیاد از نقاشی سر در نمی آورد ولی آن نقاشی انگار حرفی داشت .

- لانه های عقاب هستند . خاطرات بچگی . همیشه دلم می خواست بکشمشون . می دونی که ؟ یک چیزایی تا ثبت نشن آدم رو آزار می دن بعدش هم ثبت می شن همیشه آدم رو آزار می دن  . البته هنوز تموم نشده . ببین اینجا و اینجا و البته اون بالا کمی کار داره .

انگشتان سفید کشیده اش از گوشه ی نقاشی به بالای آن اشاره کرد . چند قدم عقب تر رفت و دوباره به لانه های ناتمام عقاب نگاه کرد . مجذوب صفحه ی وسیع نارنجی رنگ شده بود .

براق کننده ی ماشین ظرفشویی ، استون .... . بقیه را یادش نیامد. با دست راست محتویات کیفش را گشت . سیگار نداشت . سیگار هم به لیست خریدش اضافه کرد .  سیگار ، استون . . .  

چند وقت گذشته است ؟ انگار خیلی . هویار در ذهن او با خاطرات محوی ثبت شده است مثل خیلی آدم های دیگر ، از آن آدم هایی که مرتب می آیند و می روند و با چیزهایی که خودش هم نمی دانست چرا کنج ذهنش ماندگار می شوند .هویار  با یکسری لانه ی عقاب ناتمام ، با یکسری خاطرات آزار دهنده ی کودکانه ، با صدای شاملو ، با انگشتان سفید کشیده .

ای کاش ای کاش ای کاش

داوری داوری داوری

در کار درکار درکار

می بود .

همین طور که به نقاشی نیمه کاره زل زده بود سیگاری روشن کرد . صدای شاملو تمام فضای کارگاه را پر کرده بود . هویار کنار بخاری کوچکی نشسته بود و نگاهش می کرد . چراغی روشن نبود نور ضعیف بخاری صورتش را کمی روشن می کرد . روی چهارپایه ای نشسته بود و  از دور در تاریکی فقط سر سیگار سرخش می درخشید . دوباره به لانه ی عقاب ها نگاه کرد .

- بچه که بودم تا ماماناشون می رفتن پی غذا می رفتم بچه هاشون رو می دزدیدم . باورت می شه ؟

لبخند می زند و خاکستر سیگارش را کف کارگاه می  ریزد .

- الان که فکر می کنم می بینم عجب کار خطرناکی می کردم . البته عالم بچگی بود . بهار نمی دونم چرا در مورد اونها عذاب وجدان دارم ؟

- بهت نمی یاد . این شیطنت ها بهت نمی یاد . باور کن . به نظر من خیلی آرومی .

بچه عقاب نصفه کاره ای از درون لانه به او و هویار نگاه می کند .  یادش نمی آید . بقیه اش را یادش نمی آید .

رو به روی سوپر مارکت پارک می کند . وارد مغازه که می شود کمی هاج و واج همه چیز را نگاه می کند تا یادش بیاید برای چی آنجاست. یک بسته ماکارونی می خرد و باز می گردد .

یادش نمی آید چرا با قهر همه چیز تمام شده بود . هیچی یادش نمی آید . انگار یک قسمتی از فیلم را قیچی کرده باشند . انگار دکمه ی بازگشت را بچه ی شیطانی با خودکار خراب کرده باشد . فقط لانه های عقاب نیمه تمام یادش می آید . سرخی صفحه ی وسیع نارنجی رنگ آزارش می دهد . ساعت سه پنج شنبه؟ نه باید برود کتابخانه ، بعدش هم دندانپزشکی ، اصلا ترافیک است  ، کلی کار نصفه کاره دارد .

می داند که نمی رود . می داند که بهانه می آورد . با دستش محتویات کیفش را هم می زند . ناگهان یادش می آید سیگار نخریده است . با دست اشکهایش را پاک می کند . نه ! بچه عقاب ها را نمی خواهد . او پنج شنبه هیچ جا نخواهد رفت .