ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
حاجی فیروزم
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

ای لشکر صاحب زمان آماده باش آماده باش ...

به ساعتش نگاه می کند . دقیقا شد هفت دقیقه پیاده روی . دم ایستگاه مترو کمی می ایستد تا سرگیجه‌اش برطرف شود.

"مسافرین محترم لطفا پشت خط قرمز بایستید."

"ایستگاه بعدی هفت تیر "

"خانوما لباس تو خونه فقط پنج تومن با شلوار ، رنگ بندی هم داره ، فری سایزه . با شلوارک فقط چارتومن "

"خانوم می شه ببینم ؟"

"خانوم می شه بی زحمت اینو بدید دست اون خانوم ."

لباس راحتی نارنجی رنگ گلدار را می گیرد و به دست نفر پشت سرش می دهد. به شدت بوی مواد شیمیایی می دهد . سعی می کند نفس نکشد . هیچ وقت اینطوری خرید نکرده است . دوباره شروع به جمع و تفریق می کند . چهل و هشت تومان مواد شوینده  ، صد و ده تومان گوشت و مرغ و ماهی ، تازه هنوز شیرینی و آجیل عید هم نخریده است . میوه هم چیزی نخریده است .

"ببخشید خانوم می شه اینو بدید به اون خانوم ؟"

دوباره لباس راحتی نارنجی رنگ گلدار را دست صاحب اصلی‌اش می دهد .

"نپسندیدی عزیزم ؟ مغازه کمتر از هشت تومن نمی دها . "

زن جوان با بغل دستی اش پچ پچ می کند .

" تو بازار عین همینو دیدم سه تومن . گرون می ده . وگرنه خوشگل بود "

سرش گیج می رود .

"هفت تیر "

دوباره جمع و تفریق می کند . دندانپزشکی به آن طرف سال موکول شد ، دویست و پنجاه تومان قسط بانک مسکن ، تصفیه حساب هزینه‌ی مسافرت . عیدی بچه‌های خدماتی ، عیدی سرایدار خانه . هزینه‌ی درست کردن ماشین ، هزینه‌ی کارگر برای خانه تکانی ، کادوی تولد خواهرش

"ایستگاه بعد شهید مفتح "

"خانوما ویفر بخرید . خانوما ثواب داره . خانوما پنج تا هزارتومن . "

نگاهی به ویفرهای شکلاتی و زن جوان چرک می اندازد ، بوی عرق حالش را بهم می زند . دفعه‌ی پیش سه عدد را هزارتومان خریده بود . یک هزار می دهد و پنج عدد ویفر شکلاتی آب شده را داخل کیفش می چپاند .

هزینه‌ی طرح ترافیک ، هزینه‌ی کتاب ، هزینه‌ی خرید عطر ، هنوز مانتو هم نخریده است .

"شهید مفتح "

فروشنده‌ی لباس خانه پیاده می شود . گوشه‌ی لباس نارنجی گلدار از زیر چادر مشکی اش پیداست .

"ایستگاه بعد شهید بهشتی "

"خانوما ویفر بخرید . پنج تا هزار تومن . ثواب داره به خدا . "

تازه واردین دماغشان را با مقنعه یا روسری می گیرند .

هرچقدر فکر می کند می بیند نمی رسد ، نمی رسد ، هرچقدر کار می کنند. انگار همه چیز یکدفعه قاطی می شود ، کم می شود ، گم می شود . هنوز کاری برای سفره‌ی هفت سین نکرده است . باید سینره بخرد ، شمع ، اسفند هم تمام شده است.

"خانوما ابرجادویی دارم مخصوص خونه تکونی . خانوما فقط دو تومن. احتیاج به مواد شوینده هم نداره . هر کی برده پشیمون نشده . خانوما ابر جادویی فقط دو تومن . "

"شهید بهشتی "

پیاده می شود و یکراست به سمت آژانس مسافرتی می رود .

"هزینه‌ی تورتان می شود ... " با خودش فکر می کند بعد از یکسال احتیاج به استراحت دارد.

"کارت می کشم ."

"ارباب خودم سلام علیکم

ارباب خودم بزبز قندی

ارباب خودم چرا نمی خندی؟"

صدای تنبک فضای آژانس مسافرتی را پرمی کند . پسر جوان هم می زند ، هم می خواند و هم می رقصد . خنده اش می گیرد .  

"برو بیرون" پیرمرد دربان به سمت جوان با صورت سیاه و دامن ساتن قرمز هجوم می برد . دخترهای کارمند از خنده روده بر شده اند . پسرجوان دلبری می کند و بیشتر قر می دهد . مشتری‌های آژانس خودشان را روی صندلی کمی جمع و جور می کنند و با التماس به دربان نگاه می کنند .

"نترسید بابا

حاجی فیروزم

سالی یه روزم"

دربان یک اسکناس هزار تومانی کف دستش می گذارد .

"برو بیرون ."

حاجی فیروز که بیرون می رود همه یک نفس راحت می کشند .

"ببخشید رمزتون ؟"