ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
هذیان
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

1

از آن اتاق صدای همهمه می آید . یکی مشغول لباس پوشیدن است و آن یکی سرخاب به صورتش می مالد . من این اتاق جلوی این تصویر همیشگی نشسته ام و با خودم می اندیشم وقتی هم سن مادر و دوستانش بشوم , وقتی شصت ساله بشوم مانند آنها خواهم خندید؟

2

دلم از خیلی چیزها گرفته است . خیلی چیزها . خیلی. چیزها . خیلی خیلی خیلی چیزها چیزها چیزها .

3

موهایم را سشوار می کشم . البته به بدبختی . مادرم همیشه می گوید من باید پسر می شدم . بعضی مواقع فکر می کنم بهتر نبود پسر می شدم ؟