ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
من درهم
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

اولش سخت بود . یعنی اینکه عادت کنی که دیگر روی پاهایت راه نروی را می گویم . خب سخت بود . فکر کنید آدم چندین و چند سال هر روز بدون تفکر روی پاهایش راه برود و یک روز از خواب بیدار شود و احساس کند چقدر احمقانه است اگر روی پاهایش راه برود و بعد بخواهد روی دستهایش راه برود عین شعبده بازها ، یا بند بازها ، یا دلقک ها نمی دانم ، راستش من تا به حال سیرک نرفته ام و تمام تجاربم از تلویزیون است  . بگذریم در چنین شرایطی آدم مجبور می شود جای نقش های دست و پاهایش را کاملا عوض کند و برای هر یک تک تک و سر حوصله توضیح دهد که دنیا عوض شده است و همگان دارند به سمت مفاهیم محض می روند و جهان یا به سمت انبساط یا به سمت انقباض می رود و آن گوشه ی دنیا شتاب دهنده ی سورن را آزمایش می کنند ، آپولو به فضا می فرستند و دیگر زمین مثل همیشه نمی چرخد و هرازگاهی می ایستد و نفس تازه می کند و خدا دگمه ی اتوماتیک دنیا را زده است با عزرائیل و اسرافیل برای تعطیلات به هاوایی رفته اند و دست بر قضا صور اسرافیل در قسمت بار توی چمدانش خرد شده است و حالا نوبت این رسیده است که با تمام این تغییرات هماهنگ شویم  و از این به بعد وظایف شما اینگونه تغییر خواهد کرد . می دانید همیشه در مقابل تغییر مخالفت ها و سرباز زدن هایی وجود دارد که به اعتقاد من آدم اصلا نباید به تخمش حساب کند . این بندگان خدا را یک روز جمع کردم و شروع به نطقی جامع نمودم تا قانعشان کنم که از این به بعد اینگونه باید زیست . دست راستم که خیلی مغرور است و همیشه فکر می کند که همه ی کارها به مدد توانایی های او حل و فصل می شوند با شگفتی باور نکردنی و با دهانی باز به قاعده ی قطر یک نعلبکی و چشمانی نمناک به من نگاه می کرد و دست آخر با افسوس تمام گفت تو می خواهی از دست ما خلاص شوی . راستش خیلی برایم مهم نبود . دست راست من خیلی مغرور است و همیشه به دست چپم سرکوفت می زند . از شما چه پنهان یک جورایی هم حال کردم که توانستم حالش را بگیرم . دست چپم اول خوب گوش کرد بعد به حرفهای دست راست هم با آرامش گوش کرد و دست آخر گفت خب من که تا به حال کار مفیدی انجام نمی دادم . همیشه عاشق این تواضعش بودم و هستم ! و ادامه داد من حتی یک ریمل هم نمی توانم بزنم آن موقع ها هم که اون اشاره می کند به دست راست پیانو می زد من همیشه عقب می ماندم و همه چیز خراب می شد و همیشه مقصر من بودم  راستش برای من زیاد فرقی نمی کند شاید این بار بتوانم مفید تر باشم . جلو می روم و کفش را می بوسم . نگاهی به پاها می اندازم که سرجایشان ساکت نشسته اند . این دو تا دوقلو هستند و همیشه با هم یا ساکت می شوند و یا حرف می زنند .  می پرسم خب نظر شما چیست ؟ بهم نگاهی می اندازند و به آرامی می گویند که با کمال میل وظایفشان را تحویل می دهند . بعد پای چپم به دست چپم رو می کند و می گوید امیدوارم اتفاقی که سر سهل انگاری و ماجراجویی این اشاره می کند به من سر زانوی من افتاد سر تو نیفتد . دست چپ متواضعانه تشکر می کند و من ختم جلسه را اعلام می کنم . چند روزی هست که به شیوه ی جدید زندگی می کنم . هر شب صدای گریه ی دست راستم را می شنوم . دیشب از تاول های کفش می نالید . می گفت زشت شده است ناخن هایش شکسته اند همش توی گند و کثافت غوطه ور است . از دست چپ صدایی بلند نمی شود فقط لبخندی از سر رضایت می زند انگار که راضی است ! پاها هم که آن بالا دنیا را به گونه ی دیگری می بینند .