ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
سرت رو ندزد ، رفیق !
ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

 

جدال با آب پرتقال گیری دستی که تمام می شود صدای شر شر آب پرتقال توی لیوان حالش را جا می آورد ، نگاهی به مایع نارنجی توی لیوان می اندازد .

- از آن طرفش چیزی پیدا نیست .

و لیوان را جلوی دستش سر می دهد .

- بخور حالتو بهتر می کنه پر از ویتامین ث لامسب .

همین طور با آن چشمان مشکی درشتش نگاه می کند . به او ، لیوان آب پرتقال ، دوباره او ، دوباره لیوان آب پرتقال ، او ، آب پرتقال ، او ، آب پرتقال و سکوت می کند .

- نخور ، به درک،  خودم می خورم . نازتم نمی کشم .

لیوان آب پرتقال را بر می دارد و روی مبل کنار آشپزخانه می نشیند و با آرامش هرچه تمامتر جرعه جرعه آب پرتقال را سر می کشد . نگاهی بهش می اندازد . پشت به او پشت کانتر آشپزخانه روی یکی از صندلی های پایه بلند طرح لهستانی و فقط طرح لهستانی نشسته است، سرش را روی آرنج دست راستش گذاشته است و همین جور به اطراف نگاه می کند .لیوان خالی را جلوی چشمش می گیرد و از گردی بزرگ همه جا را نگاه می کند . ناگهان همه چیز عوض می شود ، کش می آید ، مثل رد پا روی قیر داغ وسط تابستان ، مثل آدامس چسبیده به دست ، به مو ، همه چیز کش می آید .

- از این تو قیافه ات خنده دار می شود . بیا ، بیا خودت ببین .

کمی مکث می کند .

- خب نیا ، خودم می یام

 بلند می شود و لیوان را جلوی چشمان درشت مشکی او می گیرد .

- می بینی ، همه چیز کش می آید ، همه چیز، خیلی خنده دار می شه . چیه ؟ چرا اینجوری منو نگاه می کنی ؟ من چاقتر به نظر می رسم ؟ هنوزم ؟

لیوان را با عصبانیت روی کانتر می گذارد و لباسش را بالا می زند و خودش را توی آینه ی گاز نگاه می کند .

- من چاق نیستم ، آن دفعه هم بهت گفتم ، وقتی جلوی مامانت گفتی رو می گم . گفتی چاق شدم . بهت گفتم من چاق نیستم .

دوباره به شکمش نگاهی می اندازد نیم رخ می ایستد و دوباره نگاه می کند . لباسش را پایین می اندازد و  با بی حوصلگی در یخچال را باز می کند و همانطور که سرش را می خاراند یخچال را رصد می کند ، چند ثانیه مکث می کند و در یخچال را محکم می بندد .

- آن دفعه هم بهت گفتم چاق نیستم . گفتم دیگه جلوی مامانت بهم نگو چاق ، من تو پرم، چاق نیستم . بعد از آن مهمونی اگه بدونی چی بهم گذشت . هی خواب می دیدم که بس که چاقم دارم می ترکم ، پوستم شکمم کش می آید ، کش می آید ، نازک می شود ، آنقدر نازک می شود تا توش معلوم می شود ، همه چیز ، کثیف ، زرد ، سبز. نمی دونی چه خواب بدی بود و تو و مامانت اون طرف ایستاده بودید و هی می گفتید چاق ، چاق ، چاقتر بگذریم ...  آخرش ترکیدم . خب خیلی ناراحت کننده بود ، خوابو می گم ، حرفای تو باعث شد .

سیگاری روشن می کند و جلویش آن طرف کانتر می ایستد . آرنج ها را به کانتر تکیه می دهد و صاف توی چشمانش درشت مشکی اش نگاه می کند .

- یکذره اون طرف داغون شده .

و با انگشت به گوش و شقیقه چپ اشاره می کند .

- ولی هنوز چشمات قشنگه . مشکی ، درشت و براق . می دونی هنوزم معتقدم خودت شروع کردی . خب اون خواب اذیتم می کرد . بیش از اندازه ، می ترکیدم ، پخش می شدم این طرف و اون طرف، هر تیکم یه جا ، قلبم یه جا ، اونوقت تو روده ام رو بر می داشتی و بهم نشون می دادی ، من گریه می کردم ، ضجه می زدم تو و مادرت می خندید. نمی خندید که قهقهه می زدید . تنم مور مور می شد . بگذریم . هنوز چشمات قشنگه .

دولا می شود و موهایش را بود می کند .

- بو می دی ، بهت گفتم سرتو ندزد. گفتم سرتو ندزد رفیق ، خودت گوش ندادی .  

پی نوشت :

اسم داستان دو پست قبل تر

با تشکر از تمام دوستان که در این مورد کمکم کردند . باز هم ازتان کمک خواهم خواست .

تناقض میان کاغذ پاره ها وول می خورد ! از طرف سیدو

سیدو جایزه یک جلد کتابه . تماس از شما .