ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
همون غذایی که دوست داری !
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

این جلسه کلاسش بررسی حقوق زن در جامعه بود . حدود چهل نفر شاگرد مشتاق سر کلاس حاضر بودند . لیوان آب ولرمی برای خودش ریخت و وارد کلاس شد و با سئوالاتی از قبیل آزادی زن , حقوق زن و ... مبحث را شروع کرد . همه ی شاگردها مشتاقانه گوش می دادند . پسرها لبخند می زدند و دخترها اصرار داشتند حقانیت جنس شان را ثابت کنند . پسرها متلک می گفتند و دخترها دمغ می شدند و چشم غره می رفتند . همیشه کنترل کردن این جلسه برایش دشوار بود. از طرفی دلش می خواست به جبهه دخترها بپیوندد و پسرها را به خاک و خون بکشد ولی از طرفی به عنوان استاد حداقل باید بی طرف درس را می گفت .از اینکه می توانست به شیوایی تمام درس را به شاگردانش منتقل کند بر خود می بالید . در دانشکده دانشجویان به او لقب آزاد زن داده بودند که بسیار برازنده اش بود. آن چیزی که شاید در همان چهاردیواری راضی اش می کرد , قانعش می کرد و باعث می شد با نفرت پیازها را تفت ندهد. دو ساعت و نیم از حقوق و آزادی زن گفت , انگار که تکه ای دور افتاده و جدا از این کره ی خاکی مردانه بودند , انگار که از جایی دور حرف می زد , از موجودی ناشناخته که بازهم مورد تمسخر قرار می گرفت . بر خودش به خاطر جسارتش می بالید . کلاس که تمام شد سوار ماشین شد و به سمت منزل رفت . سریع لباس ها را جمع کرد و شام را بار گذاشت .

- امروز چی درس دادی؟

- همان مباحث همیشگی . با این تفاوت که امروز زور دخترها به پسرها چربید .

- آها . به نظرم هیچ فایده ای نداره ولی تلاشتو تحسین می کنم . شام چی داریم ؟

کوفت ! - همون غذایی که دوست داری . اسپاگتی .