ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
 
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

یکی از مضرات فرنگ : 

خوردن برنج با چنگال 


 
وقتی پل ها هم تمام می شوند ...
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢ آبان ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

 به هفته پیش رو فکر می کنم ، به تمام کارهای ناتمام . کارها را مرور می کنم . همه چیز فشرده است مثل کپسول ، دیگر حتی نمی شود نیم ساعت برای گذراندن با یک دوست پیدا کرد . دوستان دلگیر می شوند ، من هم دلگیر شده ام. در هفته پیش چند دوست را از دست دادم ؟ از چند نفر دلخور شدم ، چند نفر هم صحبت پیدا کردم ؟ چقدر برای خودم ارزش افزوده ایجاد کردم؟

آقا جلوی من نپیچید خواهش می کنم . من نمی توانم تحمل کنم. شما که جلوی من قرار می گیرید سرعتتان را کم می کنید ، کم می کنید هی ترمز می کنید هی این چراغ های قرمزتان در چشم من دو دو می کنند. انگار که عجله ای ندارید اما من عجله دارم . من مثل شما وقت ندارم و نداشتم . مثل شما که جلوی من می پیچید یا آن آقایی که درون تاکسی لبخند می زند یا آن یکی آقایی که پریروز به من زل زده بود. من مثل شماها نیستم . من دلم برای یک سیخ جگر تنگ می شود ، برای یک گاز بستنی آن هم در هوای سرد ، برای دعوت یک قهوه ، یک پیاده روی نه چندان طولانی ، من دلم برای دیوانه بازی تنگ می شود ، برای آرزوهای کوچک ، نه چندان بزرگ ، من دلم برای یک کار نو ، یک طعم نو ، یک دست نو تنگ می شود. من مثل شماها صفر و یک نشده ام. من از قرار کنسل شده دلگیر می شوم. از قول شکسته شده ، از حرف از یاد رفته ، از تولدهای خالی و در تنهایی من دلم برای آینده نامعلوم تنگ می شود ، حتی برای پل های تمام شده . آقا جلوی من نپیچید.

هر شب ساعت ده دلم برای گمشده ای تنگ می شود. اگر در خیابان ببینمش و حرف بزند از صدایش می شناسمش . تنها کسی که ایمان راسخ داشت ، دوام آورد و شک نکرد همان مرد میانسال همسایه بود که فقط در تاریکی به صدای محکمش گوش می دادم .او مثل من شک نکرد ، اشک نریخت ، فرار بزرگ ترتیب نداد. آقا من هر شب راس ساعت ده دلم تنها برای شما تنگ می شود وقتی دست مرد دیگری را در دست دارم.

 


 
رنگ
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۸ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

دیگر ناخن هایت را برایم رنگی نکن . دلم بیش از اینها گرفته است . از همان لحظه که گفتی در حال رفتنی ، از همان لحظه . نه! نمی توانم بپذیرم  قرار بود من هلیا تو باشم و نه تو هلیای من و من سراپا حسرت تو ! حال تو در ناکجا آباد ذهنم گم شده ای و چراغی نیست تا بیابمت. مدام از این خاطره به دیگری می روی ، رد پایت را دنبال می کنم و دیر می رسم ، دیر می رسم ، مثل همیشه که دیر رسیدم و همه چیز ، همه چیز حتی دستان تو نیز از من جلو زدند! می دانی خودم را نیز گم کرده ام . در جستجوی تو ، هر بار بخشی از من در خاطره ای جای ماند ، دیگر چیزی از من نمانده است لیکن خاطره های تو تناسخ وار ادامه دارند از شهد شیرین به کابوس ، از کابوس به رخوت هم آغوشی  ، از هم آغوشی به خلسه تفکر در میان دود سیگار. دیگر ناخن هایت را برایم رنگی نکن ، حتی رنگ هم برایم خاطره است ، تمام کلمات برایم خاطره اند ، عطر تنت خاطره است و من در حال نیست شدنم از پی تو.


 
اعترافات یک زن - 5
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن یک هفته دیگر را شروع می کند.

زن استرس دارد .


 
اعترافات یک زن - 4
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

امروز بعد از 25 سال برای اولین بار بوی توت را فهمیدم

وقتی راننده ی ماشین جلویی یک دفعه ترمز کرد و تمام توت ها در تمام ماشین پخش شد.


 
اعترافات یک زن- 3
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

زن اگر نمی نویسد , بدین معنا نیست که

ذهنش درگیر است و چیزها را کمرنگ می بیند

بلکه  فقط , روانویس یونی بالش تمام شده است .


 
اعترافات یک زن -2
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من زنی هستم که سالهاست در سفسطه‌ی خاص بودن غوطه ورم.


 
اعترافات یک زن -1
ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز ٩ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

- من همان زنی هستم که از قصد جلوی آینه رژ لب سرخ رنگ را محکم تر روی لبانم می کشم .


 
باید بنویسم !
ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

برای م.ج.پ

زن نگاهی از سر درماندگی به کوه ظرف های تلنبار شده در سینک انداخت ، احساس خستگی می کرد ، احساس سردرگمی ، سیگاری برای خودش روشن کرد و پشت به آشپزخانه پشت میز ناهارخوری نشست و زیرسیگاری را بغل دستش قرار داد و کاغذ سفید و خودکار گران قیمت اهدایی پدر را دستش گرفت . " من باید بنویسم  ، باید بنویسم " پکی به سیگارش زد ، بر و بر به صفحه ی سفید که پتیاره وار لم داده بود نگاه کرد ، احساس کرد دلش چایی می خواهد بلند شد و به سمت گاز رفت و دوباره چشمش به ظرف های کثیف افتاد ، وسوسه شد یک آن دستکش را دستش کند و به جان تمام باکتریها و باسیل های تنبل روی ظرفها بیفتد " نه ! من باید بنویسم ، باید بنویسم " زیر کتری را روشن کرد و دوباره سر جایش برگشت ، صدای خنده ی باکتریها و باسیل ها را می شنید ، گوشهایش را با دست هایش گرفت و چشمانش را بست " باید بنویسم ، باید ! " وقتی سر و صداها خوابید دوباره خودکار را به دست گرفت و شروع کرد " روزی ، روزگاری ، " خط زد ، " زن از خواب با سردرد بلند شد ، " خط زد " مرد با آرامش تمام سیگاری روشن کرد ، " خط زد ، " نمی دانم از کجا شروع کنم ، " خط زد " مرد به زن نگاهی انداخت " خط ، " آسمان ابری بود " خط " هوا سرد بود " و دوباره خط زد . با صدای جیغ کتری از جایش بلند شد و به سمت گاز رفت ، ظرفهای کثیف داشتند ریشخندش می کردند ، عصبانی شد ، تی بگ را داخل لیوان بلندی چپاند و آب جوش را قل قل کنان روی آن سرازیر کرد " باید بنویسی خره ، می فهمی ؟! "  ظرفها آن طرف از خنده غش کرده بودند ، خورشت خوری چنان روی شکم غلت می خورد که انگار فکاهی ترین صحنه ی دنیا را نظاره گر است ، فنجان قهوه ی کثیف ، بخت ماسیده ی درونش را به رخ زن می کشید انگار نه انگار که خصوصی ترین لحظه ی زندگی آدم را نباید بازگو کرد، چنگال با قاشق مرموزانه پچ پچ می کرد و آن طرف تر لیوان پایه بلندی کنار سینک نشسته بود و با تاسف نگاه می کرد . همگی یکصدا گفتند " تو باید بنویسی، اگر می توانی بنویس ، بنویس لعنتی " تی بگ را با خشم چند بار در آب جوش غرق کرد و بیرون آورد ، مثل کسانی که می خواهند از بخت برگشته ای اعتراف بگیرند . " اعتراف کن لعنتی ، اعتراف کن، چی بنویسم ، بگو ، اعتراف کن " تی بگ چیزی نگفت . از فاصله ی دور به سطل زباله گوشه ی آشپزخانه پرتابش کرد ، رد خون قهوه ای رنگش با لکه های بزرگ متمایل به ریز در کف آشپزخانه نقش بست . لیوان چایی را برداشت و به سرجایش بازگشت . سیگار، بدون کام دادن تقریبا خاکستر شده بود . دوباره خودکارش را برداشت " روزی ، روزگاری ، من بودم که احساس می کردم می خواهم با یک تی بگ رقابت کنم وقتی که ظرفها درون سینک میهمانی شکوهمند برپا کرده بودند و عجز انسان را به رخش می کشیدند " و سکوت حکمفرما شد .