ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
سبز خواهد شد.
ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

میان فکر من

و حجم تهی دستان تو

این روزها فاصله ایست 

به درازای

تمامی روزهای تکراری

قلمت را زمین بگذار

این روزها همه چیز سبز خواهد شد.


 
خوابهای بعد از ظهر
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

وقتی در خوابهای بعدازظهر هم خواب ببینی ، یک جای کار حسابی ایراد دارد.


 
 
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

یکی از مضرات فرنگ : 

خوردن برنج با چنگال 


 
اگر بودی
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

من اینجا نشسته ام ، با لاله گوشم بازی می کنم . می دانی پوست گردنم حساسیت زده است ، خشک می شود ، می سوزد  ، فکر می کنم از آفتاب است . مگر از سرزمین آفتاب نیامده بودم ؟ می دانم اگر بودی بی هیچ حرفی بتامتازون را دستم می دادی.

شام که نمی شود گفت ، میوه ها را خرد کردم درون ظرف با کمی آبمیوه و عسل ، سق زدن ندارد اما با اشتها هم نمی شود خورد . هنوز موزیک ایرانی را به دلنگ و دلونگ خارجی ترجیح می دهم . اگر بودی می دانم می گفتی اوه هنوز خیلی زود است تا فراموش کنی.

دیشب گفت ما در شرق چیزهایی داریم که این غربیها ندارند. باید در این جامعه زندگی کنی ، در فرهنگ حل بشوی تا بفهمی چه می گویم . من به آن چیزها فکر می کنم ، هنوز که هنوز تصویرهای تو در تو ، فریادها ، خونها از ذهنم پاک نشده است. می دانم اگر بودی خاطرات را کنار می زدی ، تصاویر را به تاراج باد می سپردی و می پرسیدی همه ی اینها را به انگلیسی گفت ؟

 


 
آنها
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

آنها می کشند

می میریم

اسطوره می شویم 

جاودانه می شویم .


 
طهران یا تهران
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

تهرون؟! تهرون می‌گن شهر قیشنگیه فقط آدماش بَد ان"!

تائید یا تکذیب کنید.


 
پاریس
ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ روز ٤ فروردین ۱۳۸٩ : توسط : شوکا بهاری

 

تو آن بالا می ایستی و نامی را برای من صدا می کنی. در شهر عشق ، باید دنبال عشق گم شده ای گشت . من اینجا در برف منتظر می مانم. می گویی صدایم را به یقیین شنیده است. می گویی صدایش زدم، از آن بالا .  من به کلمات دانه دانه ی تو روی صفحه خیره می شوم. تو چه می دانی در حال شخم زدن هجده سالگی من هستی؟ (آنکه می گوید دوستت دارم ... )  در شهر عشق هر کس در پی گم گشته خویش است. می گویند بهترین علاج مستی است. بهترین علاج را نیز امتحان کردم ، امتحان کردیم ، فایده ای نداشت. می گویم یک چیزی اینجا کم است و با دست راست قلبم را نشان می دهم. تو نمی بینی ، می دانم نمی بینی و با شیطنت می پرسی کجا. ذهنم را می کاوم تا بتوانم چیزی برایت بیابم. راستی قلب به زبان تو چه می شود؟ قلب به زبان من قلب است ، به زبان مشترکمان هارت ، به زبان مادری تو چه می شود ؟ ( عشق را ای کاش زبان سخن بود) . من ساکت این طرف می نشینم. می دانم صدایش نزده ای می دانم تو آدم کارهای جسورانه نیستی. می گویی احمقانه می گویم جسورانه و لبخندی روی برف می کشم ، انگشتم یخ می زند ، سرما تا مغزم پیش می رود.  آدم قدم زدنهای ساعت دوی بامداد روی برف تازه نیستی . تو آدم  لذت بردن از باکره ها نیستی ، برف باکره ، هوای باکره ، شراب باکره ، دست باکره ، عشق باکره . نه تو خط ممتد زندگیت را می گیری و می روی به زودی ، نامی خواهی شد در دنیای مجازی . من خط ممتد زندگیم را پاک کرده ام. خیلی وقت است  هر روز خط تازه ای رسم می کنم. می دانم فکر می کنی اشتباه می کنم ، می دانی فکر می کنم اشتباه می کنی. دوباره کلماتت روی صفحه نقش می بندند .

“ as people say paris is truly the city of love “

سعی می کنم بفهمم چه می گویی ؟ چند بار در زندگی عشق را حس کرده ام که بتوانم به راستی تائیدت کنم ، ای در آرزوی دیدار شهر عشق ، من از زبان مشترکمان خسته شده ام ، من از تو خسته شده ام که عشق را در شهر می بینی و در من نه! 

 


 
i need a nickname called freedom!
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ٩ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

من یک اسم مستعار می خواهم. از آن اسم هایی که یک حالت خلسه فراموشی هدیه می کنند. من از آن اسم ها می خواهم. می خواهم وقتی در راه امامزاده طاهر رانندگی کنم اسم مستعار را تکرار کنم و فراموش کنم غم روزگار را ، فقدان عشق را ، کمبود شجاعت را می خواهم فراموش کنم خون را ، خون بر کف خیابان را . می خواهم آزاد باشم ، بهتر بگویم آزادی را حس کنم ، طعم گس شراب گونه اش را با تمام وجودم احساس کنم . به راستی آزادی چه رنگیست ؟ سبز است ؟ من اسم مستعار می خواهم. من می خواهم اسم مستعارم آزادی باشد .

به صورت خندانش نگاه می کند ، گیلاس شرابش بالا میان آسمان و زمین مانده است . موسیقی در سرش غوغا می کند. باید حرفی زد . آه لعنت به این زبان بی زبانی ، لعنت که ذهنش فارسی فکر می کند، زبانش فارسی می چرخد . چگونه می شود در این مملکت یخ زده از چیزی حرف زد که مشترک نیست ، که عشق است ولی مشترک نیست ، چگونه می توان شعری خواند و با آن عاشق ماند مگر نه اینکه کلمات در میانه راه یخ خواهند زد ؟ روی کاناپه جابه جا می شود و به صورت های خندان نگاه می  کند ، چیزی درونش خالیست ، چیزی که بهش یادآوری می کند آن جنگ بزرگ چیزی فراتر از گیلاس شراب و سیگار گران قیمت بوده است ، چیزی بهش می گوید هنوز خون بر کف خیابان خشک نشده است، هنوز رنگی بر کف همان خیابان امیدوارانه منتظر است .

من یک اسم مستعار می خواهم ، از آن هایی که برای بلند صدا کردنشان باید جرات داشت ، از آنهایی که وقتی بلند تکرارشان می کنی غرور در تمام صورتت بدود ، من یک اسم مستعار می خواهم که بتوان به آن افتخار کرد . من می خواهم اسم مستعارم آزادی باشد.

انگشتان پایش دارند حرف می زنند ، چشمانش را می بندد ، تصور می کند ، انگشتان دستانش دارند حرف می زنند ، چشمانش را محکمتر می بندد ، از ترس اینکه همه چیز خیال باشد ، می خواهد در خیالش غوطه ور شود ، چشمانش را می بندد ، ذهنش فارسی فکر می کند ، انگشتان پاهایش فارسی صحبت می کنند ، انگشتان دستانش فارسی لمس می کنند ، چشمانش را باز نمی کند ، فارسی لمس شدن را دوست دارد ، فارسی لمس کردن را !

 


 
این روزها ، این حس ها
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

مرگ تو ، آغاز آزادی من بود. ای کاش بودی و با هم این هوای سرد را استشمام می کردیم. 

تو قهرمانانه رفتی . من در حسرت قهرمان رفتنم. 


 
کابوس سبز رنگ
ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱٩ مهر ۱۳۸۸ : توسط : شوکا بهاری

آنها

از ما می ترسند

از ما دو نفر

از ما چند نفر

از ما چندین هزار نفر

آنها

شب ها

کابوس سبز رنگ می بینند.


 
میانگین
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۸ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

- امروز بچه دوباره مریض بود . همش اسهال داشت . بردمش دکتر , ساعت ده . رئیسم گفت اگه اینقدر مرخصی بگیرم ممکنه اوضاع ناجور بشه .

- غلط کرد مرتیکه ی الدنگ .

- راستی سرایدار اومد . گفت مثل اینکه شوفاژ خونه مشکل داره . باید نمی دونم چی چیش عوض شه . سهم هر واحد می شه پنجاه تومن .

- به ما چه . واللا

- مامانت زنگ زد . نمی دونم چی کارت داشت .

- خب

- فردا سررسید قسط ماشینه . پول بذار برم بدم . مردم بس که این ضامنه هی زنگ می زنه یادآوری می کنه .

- گه خورده . شماره منو بده ببینم حرف حسابش چیه .

- گوشت و مرغم تموم شده . این آخرین بسته مرغ بود . یادت نره .

- خب کمتر بریز . از تو چشممون هم گوشت و مرغ می زنه بیرون .

- آها ترمز ماشین جیر جیر صدا می دها . ترمز خالی نکنه . ببرش تعمیرگاه .

- این هفته نمی تونم . شاید هفته ی دیگه .

- راستی کارت عروسی پسرداییت هم اومد . هفته دیگه شب جمعه اس . من که لباس ندارم . گفته باشم .

- بیا یه دست از کت شلوارای منو بپوش .

- امروز تو روزنامه خووندم میانگین مکالمه ی زوج های جوون کمتر از دوازده دقیقه در روز شده .

- نمی دونم این آمارو از تو خشتکشون در میارن عوضیا.


 
رسالت
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

در خود پیچیده ام

در خود سخت پیچیده ام

به سختی پیچیده ام

در نامی گنگ

در تصویری غریب در آینه ای به وسعت هر روز

من در ابتدای یک نام کوتاه

یک تقدیر , شاید هم یک لبخند ایستاده ام؛

مردی را دیدم

من در رسالت مردی را دیدم

مردی برای رسالت

شاید هم رسالتی برای مردی

از سایه ی مرد که می گذشتم

مرد سایه ام را تسخیر کرد

سایه ام رفت

من ماندم

با انبوهی از حرف های نگفته برای سایه ای چموش

من , مرد , سایه , رسالت , حرفها

...

هیچ راه نجاتی نیست .

 

 

پی نوشت :

- خوب نیستم .


 
خرمالو با طعم هندوانه
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

در انتظار نشسته ام

در انتظار نشسته ام

می دانی چه کسی را ؟ چه لحظه ای را ؟

آن هنگام که سرخاب نیز رنگ باخت را بیاد داری ؟

آن لحظه ی لخت و عور حقیقت نما ؟! آن نمی دانم ها ، نچ نچ ها

آن بکارت سکوت

سالیانیست دور شده ام ، شکسته ایم بی صدا ، بی دلیل ، بی ترحم

سالیانیست دور شده ایم ، بی نوایی از درون ، حتی صدایی از درون

به انتظار نشسته ام

انتظاری سرد ، سهمگین ، به طعم رطوبت هر قطره ی باران

به تندی اسیدی هر قطره ی باران

این روزها باران را چشیده ای ؟

خرمالوهایی که طعم هندوانه می دهند ، هندوانه هایی در قالب پرتقال

این روزها حتی نیمه شب شرعی یلدا را به تاراج می برد

خدا از فرط پیری چرت می زند

بی معنی می شویم ، بی معنی تر ، بی معنی تر

نگاهی اگر باشد این روزها ، رنگ رختخواب می دهد ، بوی رختخواب می دهد

نگاهی اگر باشد ، اگر صاف بود دلت می خواهد تا ابد جاری شوی

نمازگزار و شاکر جاری شوی

در انتظار نشسته ام ، در انتظار نشسته ام

شاید روزی ، ساعتی ، درنگی دیگر