ا.س.ت.ک.ه.ل.م

هنوز هم اگه نون داری بده سق بزنیم.
 
بازی - دانای کل
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

بازی - به دعوت شادی  تبعیدی به یک مینیمال نویسی 100 تا 150 کلمه ای (حالا یکذره اینورتر یا اونورتر ) دعوت شدم . پنج نفر هم به بازی دعوت می کنم که این قانون برای آنها هم ادامه دارد .

1- فرج برنا 2- موسیوگلابی 3- قلم فرانسه 4- کاریزی 5-کتایون (وب لاگ نادانی)

6- شاباجی خانم

 

هی نوشتم و خط زدم. می دانید نوشتن خیلی سخت است حتی اگر دانای کل باشی. هیچ فرقی نمی کند . وقتی مجبوری یکسری آدم را بیاری وسط و دانه دانه سر فرصت معرفیشان بکنی و بعد هر کدام را به سرنوشتی دچار سازی باز هم سخت است . تاکید می کنم حتی اگر دانای کل هم باشی . بعضی مواقع گیج می شوی که این یکی کدام بود؟ حتی باور می کنید بعضی مواقع این احساس به آدم دست می دهد که این نه ! این یکی نه ! این یکی رو بهش رحم کن این یکی رو بدبخت نکن ! آن وقت هست که دانای کل بودن برای آدم می شود مثل طاعون ، مثل خوره می افتد به جان آدم یا حتی یک دانای کل می شود مثل یک گاو پیشانی سفید که همه ی اهل داستان تف و لعنتش می کنند . آه مثل این یکی.

- تخم سگ مگه من گفتم حرومزاده بشی ؟ برو از اون بابای دیوث و نه نه ی فلان فلان شدت گله کن .

می بینید بچه ی پررو من را مقصر می داند . همین دیروز یک کتک مفصل از آقابهرام جاهل داستان خوردم. می گفت چرا پته شو با انسی ریختم رو آب ؟ خب می دانید دانای کل بودن این چیزها را هم دارد . همیشه همه جا حاضری یک گوشه ای نشستی و کمین کرده ای و منتظری تا یکی یک دسته ی گل آب بدهد و تو توی بوق و کرنا بکنی . وقتی دانای کلی حتی می توانی از رختخواب مردم هم داستان بسازی .


 
بازی به دعوت موسیو گلابی
ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳۸٧ : توسط : شوکا بهاری

یک بازی (بالاخره ) به دعوت موسیو گلابی دعوت شدم بدین مضمون که اگر بفهمید سه ماه بیشتر زنده نیستید سه کار مهمی که انجام می دهید چیست . (البته من خیلی خلاصه گفتم متن اصلی را از وب لاگ خود موسیو بخوانید ) و حالا اینم جواب من :

1- حتما و حتما یک کافه می زنم . یعنی تمام توانم رو به کار می گیرم و یک کافه می زنم چون همیشه دلم می خواست یک کافه داشته باشم که توش آهنگ های خوب پخش کنم و قهوه ی مرغوب به خورد ملت بدم و دوستام بیان اونجا داستان بخوونیم و ...

2- حتما می رم یک کلاس رقص و رقص حرفه ای یاد می گیرم و بعد می رم (Dancer ) می شم و اصلا هم برام مهم نخواهد بود که ملت چی بگن .

3- وقتم را در کافه ام با آدم هایی می گذرونم که دوستشون داشتم و هیچ وقت نشد درست و حسابی بهشون بگم دوستشون داشتم  و نکته ی کلیدی اینجاست که بیماری لعنتی رو اصلا به بیخودم (تخم سابق ) هم حساب نمی کنم .

راستی تمام دوستان لینک و لالینک کما فی سابق به این بازی دعوتند .